اين مطلب اتفاقاً خيلي هم جدي است. منتها از آنجا که سوژه ابعاد طنزآميز زيادي دارد ـ که البته توضيح بيشتر، به دليل آشنايي سوژه با برخي بزرگان مملکت، ممکن است به جاهاي دردناکي منجر گردد ـ در اينجا ميآوريمش. سعي کنيد تا جايي که ميتوانيد لذت ببريد.
سعيد بيابانکيِ شاعر، چندي پيش همتي مردانه به خرج داد. اين شاعر خوب اصفهاني، در نوشتهاي که در روزنامۀ همشهري به چاپ رساند، از يک شياديِ ادبي که سالهاست توسط يکي از خودشاعرپنداران و شعربلندکنان انجام ميشود، پرده برداشت؛ البته بدون آنکه نامي از شياد مورد نظر به ميان بياورد. مدتها بود شاعراني که شعرهايشان توسط اين بيمارِ ادبي مورد سرقت و تخريب قرار گرفته و ميگيرد، منتظر بودند کسي به ميدان بيايد و اگر نميتواند کاري بکند، لااقل چيزي بگويد. و حالا سعيد يبابانکي بابي به اين موضوع گشوده است.
البته تاريخ ادبيات فارسي سرشار است از حکايات و رواياتي که حول و حوش اينقبيل بيماران ادبي اتفاق افتاده است. از ذکرِ وقايعِ روبرو شدنِ شعردزدان با شاعران اصليِ شعرِ مسروقه گرفته، تا تبديلات و تحولاتي که سارقان ادبي در شعرِ مسروقه ايجاد ميکردهاند، تا ردي از خودشان برجا نگذارند. اما هيچوقت فکر نميکرديم در روزگار شيوع رسانهها ـ که ديگر چيزي را از کسي مخفي باقي نميگذارند ـ کسي پيدا شود که در فراگيرترين رسانۀ کشور، يعني تلويزيون، شعر ديگران را به نام خود بخواند و نه تنها بخواند که ژست شاعرانه هم بگيرد و جلوي دوربينهاي متعدد اشکها بريزد و نالهها بکند! و بدتر از همه اينکه همۀ اين کارها را به نام عشق به ائمه و ذکر و ياد ايشان انجام دهد.
اگر موضوعِ يک يا چند شعردزديِ ساده در ميان بود، شايد چشم فرو پوشيدن و گذشتن، بهترين راه چاره بود. کاري که هميشه شاعران در برابر خودشاعرپنداران و خودشاعرخوانان انجام ميدادند. اما اينجا موضوعي پيچيدهتر و خطرناکتر در جريان است. امروز کسي پيدا شده که خود را به جماعتِ ذاکرين اهلبيت و مداحان آنان نسبت ميدهد. به تعبير ديگر اکنون اين موضوع، شأني فراادبي پيدا کرده است.
چندي پيش شنيده شد خودشاعربينِ يادشده ـ يا نشده! ـ در ملاقات با يکي از مسئولان روزنامه همشهري، ضمن شکوهپردازي، خواسته است آن روزنامه بابت انتشار مطلبي که به افشاي او پرداخته بود، از او عذرخواهي کند! به اين ميگويند وقاحتِ مضاعف. فکرش را بکنيد؛ کسي سالها با شعرهاي ديگران خود را شاعر معرفي کند و از اين بابت به نام و نان و نوايي هم برسد و وقتي بعد از اينهمه سال، شاعري پيدا ميشود که صدايي به اعتراض بلند ميکند، زبان به شکوه بگشايد و خواستار اعادۀ «حيثيت» خود شود!
به نظر ميرسد حالا ديگر وقت آن است که شاعران پيِ اين ماجرا را بگيرند. لااقل شاعراني که شعرهايشان مورد استفاده و تخريبِ فرد مذکور قرار گرفته، بايد سکوتشان را بشکنند. از طرف ديگر جامعۀ مداحان نيز نبايد و نميتواند از کنار اين ماجرا بيتفاوت عبور کند. خاصه آنکه فرد مزبور، اينروزها با اين داعيه سعي ميکند خود را موجه جلوه دهد که «من در اصل مداحم و نه شاعر، و اگر شعري خواندهام، منظورم اين نبوده که آن شعر از آنِ خودم است و به عنوان ذاکر و مداح شعر را روايت کردهام». به عبارت ديگر، طرف حالا که ديده است دروغ بودن شاعرياش برملا شده، ميخواهد خود را مداح جلوه دهد و از زير بار مسئوليت سرقتهاي متعدد ادبي که مرتکب شده، شانه خالي کند.
شاعران، سالها در برابر اين «پديدۀ نوظهور» سکوت کردند و اجازه دادند کار به اين روزها بکشد. بايد ديد آيا مداحان هم دست روي دست ميگذارند تا اين پديده، تحت لواي نام آنان، هرچه ميخواهد بگويد و هرچه ميخواهد بکند؟
بايد منتظر ماند و ديد.
