تبليغاتX
به این ترتیب - و ماادریک ما المیری... واقعاَ

به این ترتیب

طنزهای یک امید مهدی نژاد

 

 

 

 

 

45 کیلو وزن خالص. فی الواقع چهار تا استخوان است با یک روکش پرز دار. تنها کار مفیدی که در زندگیش انجام داد این بود که رفت. نمی دانم این امیر اسماعیلی چطور تحملش می کرد. فکرش هم مرا دیوانه می کند. کی؟ محمد جواد میری. و ما ادریک ما محمد جواد میری.

محمد جواد میری برگشته به ولایتش مشهد و من دلم برایش تنگ شده. با اینکه هیچ چیز دوست داشتنی در سراپای وجودش نیست نمی دانم چرا اینقدر دوستش دارم.

 

با ذکر سه­تا خاطره­ی اس­ام­اسیه یاد آن مرحوم را زنده می کنم:  

 

1-در آینده سازان قرار بر این بود که همه مطالبشان را چهارشنبه به چهارشنبه تحویل بدهند. اما معمولا اولین نفری که مطلبش را تحویل می داد این کار را بعد از ظهر دوشنبه هفته بعد انجام می داد. این تاخیر البته برای همه عادی بود. اما اوایل من همیشه از اینکه مطلبم را دیر تحویل می دادم وجدان درد می گرفتم. با این حال معمولا قضیه را با شوخی و مسخره­بازی رفع و رجوع می کردیم. یک بار که این اتفاق افتاد دوتا رباعی گفتم و برای جواد sms کردم و با آنها سر و ته قضیه را هم آوردم. گفتم:

 

آتش مزنید، پنبه خواهم آورد

چون سیب نبود، انبه خواهم آورد

 

(قاعدتاً شما متوجه هستید که این بیت اصولاً هیچ ربطی به هیچ چیز ندارد و صرفاً یک مقدمه­ی بی­ربط است برای بیت بعدی. حالا این­که مقدمه­ی بی­ربط چه فایده­ای دارد سؤالی­ست که باید از خیام­های معاصر بپرسید.)

 

شعر و طنز و مصاحبه آماده ست

هولم نکنید، شنبه خواهم آورد

 

و

 

هرچند که ظاهراً فقیری، میری!

بر رفته و "آینده" امیری، میری!

 

من پاچه ات از دست نخواهم دادن

تا آن ساعت که سردبیری، میری!

 

(قرار بود آینده در مصراع دوم این رباعی اشاره داشته باشد به مجله آینده­سازان که گویا ندارد.)

 

 

2- اواسط ماه مبارک بود. جواد مشهد بود. ساعت حدود چهار و بیست دقیقه بود و تا اذان یک ربعی وقت باقی بود. نشسته بودیم سر سفره سحری و سحری می خوردیم. تلویزیون هم روشن بود و مجری محترم برنامه داشت شعر می بافت. مجری محترم اعلام کرد که در مشهد مقدس الان اذان را گفتند. یعنی به همین راحتی هم که نگفت. در واقع گفت که کبوتران رنگین­بال نیایش، و یاکریم­های جالب اجابت، هم­اکنون از آسمان مشهد مقدس و از فراز گنبد طلایی عشق، به سوی فراخنای ملکوت پرکشیدند و ساعت­ شماطه­دار معنویت را به وقت هپروت با ملودی­های هماهنگ بهشتی کوک کردند. یا یک چیزی شبیه به این. فکری به سرم زد. فوری این sms  را نوشتم و برای جواد فرستادم:

 

Delet besuze` man ye rob dige mitunam bokhoram.

 

و سرمست از این sms دندان شکن مشغول خوردن بقیه­ی سحری شدم. اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که جواب جواد رسید:

 

…et besuze` man gereftam khabidam.

 

و واقعاً ...م سوخت.

 

3- جایتان خالی همین چند روز پیش رفتیم پابوس امام رضا. قراری هم با جواد گذاشتیم و دیدیمش. اتفاقاً فهمیدیم که همان­روز که ما قرار برگشتن داریم، جواد هم برای امتحاناتش می­آید تهران. با این تفاوت که ما هوایی می­آییم و او زمینی، با قطار البته. یک وقت فکر نکنید که ما از این پول­ها داریم ها. نه خیر. مهمان یک جشنواره­ای بودیم. خلاصه این­که  پرواز ما ساعت 3 بود و حرکت آن­ها هم یکی دو ساعت بعد. پرواز ما انجام شد و بدون کوچکترین سقوطی رسیدیم تهران. یکی دو ساعتی از غروب گذشته بود و توی خانه مشغول در کردن خستگی سفر بودم (الکی که نیست. از مشهد تا تهران کلی راه است) که ییهو یاد جواد بیچاره افتادم که آن­موقع توی قطار بود و حالاحالاها هم باید همان­تو می­ماند. این بود که به طریقه­ی اس­ام­اس برایش نوشتم:

 

هو هو چی چی، هو هو چی چی، قطار خوش می­گذره؟ چرا هوایی نیومدی؟ هاااا؟

 

چند دقیقه بعد نوشتم:

 

کجایین پس؟ یه ساعت راه که بیشتر نیست. این خلبانتون چه غلطی می­کنه پس؟

 

باز دوباره چند دقیقه بعد نوشتم:

 

می­دونستی واسه این­که انبساط باعث کج شدن ریل­های قطار نشه اونا رو بافاصله کنار هم می­چینن؟ اگه نمی­دونستی تا صبح به صداش گوش کن تا هیچ­وقت یادت نره.

 

خلاصه اینقدر با اعصابش وررفتم که ییهو طبع شعرش قلمبه شد و نوشت:

 

این بانگ آزادی­ست

کز زیر ما خیزد

موسیقی مستضعفین بی­زد و بند است

ابزار حمل و نقل ملت­های دربند است

 

من هم که قصد اذیت کردن جوادم را نداشتم. فقط می­خواستم یک اثری ازش برجا بگذارم، که گذاشتم. پس دیگر ادامه ندادم و گذاشتم با موسیقی مورد علاقه­اش تنها باشد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:52  توسط امید مهدی نژاد با همکاری برزو بیطرف  |