45 کیلو وزن خالص. فی الواقع چهار تا استخوان است با یک روکش پرز دار. تنها کار مفیدی که در زندگیش انجام داد این بود که رفت. نمی دانم این امیر اسماعیلی چطور تحملش می کرد. فکرش هم مرا دیوانه می کند. کی؟ محمد جواد میری. و ما ادریک ما محمد جواد میری.
محمد جواد میری برگشته به ولایتش مشهد و من دلم برایش تنگ شده. با اینکه هیچ چیز دوست داشتنی در سراپای وجودش نیست نمی دانم چرا اینقدر دوستش دارم.
با ذکر سهتا خاطرهی اساماسیه یاد آن مرحوم را زنده می کنم:
1-در آینده سازان قرار بر این بود که همه مطالبشان را چهارشنبه به چهارشنبه تحویل بدهند. اما معمولا اولین نفری که مطلبش را تحویل می داد این کار را بعد از ظهر دوشنبه هفته بعد انجام می داد. این تاخیر البته برای همه عادی بود. اما اوایل من همیشه از اینکه مطلبم را دیر تحویل می دادم وجدان درد می گرفتم. با این حال معمولا قضیه را با شوخی و مسخرهبازی رفع و رجوع می کردیم. یک بار که این اتفاق افتاد دوتا رباعی گفتم و برای جواد sms کردم و با آنها سر و ته قضیه را هم آوردم. گفتم:
آتش مزنید، پنبه خواهم آورد
چون سیب نبود، انبه خواهم آورد
(قاعدتاً شما متوجه هستید که این بیت اصولاً هیچ ربطی به هیچ چیز ندارد و صرفاً یک مقدمهی بیربط است برای بیت بعدی. حالا اینکه مقدمهی بیربط چه فایدهای دارد سؤالیست که باید از خیامهای معاصر بپرسید.)
شعر و طنز و مصاحبه آماده ست
هولم نکنید، شنبه خواهم آورد
و
هرچند که ظاهراً فقیری، میری!
بر رفته و "آینده" امیری، میری!
من پاچه ات از دست نخواهم دادن
تا آن ساعت که سردبیری، میری!
(قرار بود آینده در مصراع دوم این رباعی اشاره داشته باشد به مجله آیندهسازان که گویا ندارد.)
2- اواسط ماه مبارک بود. جواد مشهد بود. ساعت حدود چهار و بیست دقیقه بود و تا اذان یک ربعی وقت باقی بود. نشسته بودیم سر سفره سحری و سحری می خوردیم. تلویزیون هم روشن بود و مجری محترم برنامه داشت شعر می بافت. مجری محترم اعلام کرد که در مشهد مقدس الان اذان را گفتند. یعنی به همین راحتی هم که نگفت. در واقع گفت که کبوتران رنگینبال نیایش، و یاکریمهای جالب اجابت، هماکنون از آسمان مشهد مقدس و از فراز گنبد طلایی عشق، به سوی فراخنای ملکوت پرکشیدند و ساعت شماطهدار معنویت را به وقت هپروت با ملودیهای هماهنگ بهشتی کوک کردند. یا یک چیزی شبیه به این. فکری به سرم زد. فوری این sms را نوشتم و برای جواد فرستادم:
Delet besuze` man ye rob dige mitunam bokhoram.
و سرمست از این sms دندان شکن مشغول خوردن بقیهی سحری شدم. اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که جواب جواد رسید:
…et besuze` man gereftam khabidam.
و واقعاً ...م سوخت.
3- جایتان خالی همین چند روز پیش رفتیم پابوس امام رضا. قراری هم با جواد گذاشتیم و دیدیمش. اتفاقاً فهمیدیم که همانروز که ما قرار برگشتن داریم، جواد هم برای امتحاناتش میآید تهران. با این تفاوت که ما هوایی میآییم و او زمینی، با قطار البته. یک وقت فکر نکنید که ما از این پولها داریم ها. نه خیر. مهمان یک جشنوارهای بودیم. خلاصه اینکه پرواز ما ساعت 3 بود و حرکت آنها هم یکی دو ساعت بعد. پرواز ما انجام شد و بدون کوچکترین سقوطی رسیدیم تهران. یکی دو ساعتی از غروب گذشته بود و توی خانه مشغول در کردن خستگی سفر بودم (الکی که نیست. از مشهد تا تهران کلی راه است) که ییهو یاد جواد بیچاره افتادم که آنموقع توی قطار بود و حالاحالاها هم باید همانتو میماند. این بود که به طریقهی اساماس برایش نوشتم:
هو هو چی چی، هو هو چی چی، قطار خوش میگذره؟ چرا هوایی نیومدی؟ هاااا؟
چند دقیقه بعد نوشتم:
کجایین پس؟ یه ساعت راه که بیشتر نیست. این خلبانتون چه غلطی میکنه پس؟
باز دوباره چند دقیقه بعد نوشتم:
میدونستی واسه اینکه انبساط باعث کج شدن ریلهای قطار نشه اونا رو بافاصله کنار هم میچینن؟ اگه نمیدونستی تا صبح به صداش گوش کن تا هیچوقت یادت نره.
خلاصه اینقدر با اعصابش وررفتم که ییهو طبع شعرش قلمبه شد و نوشت:
این بانگ آزادیست
کز زیر ما خیزد
موسیقی مستضعفین بیزد و بند است
ابزار حمل و نقل ملتهای دربند است
من هم که قصد اذیت کردن جوادم را نداشتم. فقط میخواستم یک اثری ازش برجا بگذارم، که گذاشتم. پس دیگر ادامه ندادم و گذاشتم با موسیقی مورد علاقهاش تنها باشد.
