تبليغاتX
به این ترتیب - ما که شتر ندیدیم ...

به این ترتیب

طنزهای یک امید مهدی نژاد

 

 

۱ دهن کجی

۲ تقلب

۳ شیطنت

۴ ؟؟؟

 

 

یک عدد داوود امیریان، طنزنویس، دارای مقادیری ته ریش، کت خاکستری، و عینک پنسی بنددار، در تالار اندیشه حوزه هنری، واقع در تقاطع حافظ و سمیه مفقود شده است. لذا از کسانی که از فرد نامبرده، در مکان نامبرده اطلاعی دارند، خواهشمند است با دادن نشانی، مژدگانی هنگفتی دریافت دارند.

لازم به اضافه است مژدگانی مذکور در هیچ صورت پس گرفته نخواهد شد.

 

این هم از این.

ما هم البته تا اطلاع ثانوی آقای امیریان را در روز اختتامیه ندیدیم. اصلاً ما مگر مرض داریم که هی چشم بچرخانیم که یکی را ببینیم؟ اما ولی شنیدیم که حضرت استاد یوسف داوودی دامت تقلباته در پشت تریبون از آقای امیریان که آثارشان (توجه دارید که "شان" در آثارشان ایهام دارد، به چه قشنگی) را به دبیرخانه جشنواره طنز مکتوب رساندند، تشکر کردند. یعنی منظور این است که آقای امیریان داستان "وقتی آقاجان دستگیر شد"شان را که یوسف داوودی نوشته بود برای شرکت در جشنواره به دبیرخانه جشنواره رسانده بودند. البته این دلیل نمی­شود چون این احتمال هم وجود دارد که آثار مربوطه توی پاکت بوده و آقای امیریان هم توی پاکت را نگاه نکرده بوده تا اثر خودش را بین آثار استاد داوودی ببیند (گند زدیم به ایهام، رفت). در این صورت چه جگری داشته این استاد داوودی که آثارش (دوباره نزدیک شدیم به ایهام) را داده دست صاحب اثر که برساند به دست دبیرخانه جشنواره. یعنی پیش خودش فکر نکرده که یک وقت ممکن است صاحب اثر چشمش به اثر بیفتد؟ خیلی جگر می خواهد واقعاً.

می­ماند یک نکته دیگر. و آن اینکه چرا موقعی که استاد داوودی پشت تریبون از استاد امیریان تشکر کرده که آثار (اصلاً بی­خیال ایهام) را به جشنواره رسانده، آقای امیریان به این حرف اعتراض نکرده، و او را رسوا نساخته؟ جواب معلوم است. چون پیش از این گفتیم که ما هم مثل آقای عبدالجواد موسوی آقای امیریان را در روز اختتامیه ندیدیم. پس کسی که ما او را ندیدیم چطور می­تواند بلند شود و به چیزی اعتراض کند؟ حتی اگر آن چیز تا این اندازه اساسی باشد که به یقه آبروی آدم چسبیده باشد. پس نتیجه می­گیریم که کسی نباید شیطنت بکند و شیرینی­ها را بدل به تلخی بکند (این دیالوگ پلاتوی مجری برنامه خانواده نیست ها. مال یکی دیگر است).

همانطور که عرض کردیم این هم از این.

 

 

 

بعدالتحریر:

واقعاً چرا شیرینی ها را تبدیل به تلخی کنیم؟ اصلاً بیاید بازی کنیم. عمومصطفای حسن­زاده دعوتمان کرد به بازی. البته ما نکته ناگفته­ای نداریم چون از فرط صداقت که ماراست، قبل از این همه نکات­مان را گفته­ایم. ولی با این حال فکر می­کنیم و به زودی چند تا نکته پیدا می­کنیم و به شما هم می­گوییم.

این را گفتم که فکر نکنی دعوتت را رد کرده­ام.

گوش می­کنی؟ مصطفا!

با تو ام ها!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 18:45  توسط امید مهدی نژاد با همکاری برزو بیطرف  |