X
تبلیغات
:: به این ترتیب ::

طنزنوشته‌های یک امید مهدی‌نژاد


پیش‌درآمد
همان‌طور که ان‌شاءالله مستحضرید، استاد دکتر سوارالدین آستان‌پناه، متفکر، محقق، استاد دانشگاه و مشاور ارشد نظام، هفته گذشته بر اثر سه سکته مغزی خفیف (که معادل یک سکته مغزی شدید می‌باشد)، دارفانی را عمیقاً وداع کردند. این دانشمند برجسته و این عنصر خدوم، طی شصت سال عمر پربرکت خود، منشأ آثار، برکات و خدمات فراوانی برای کل جهان بودند. ایشان اگرچه به تصمیم خود هیچ‌گاه در رده‌های بالای اجرایی ورود نکردند، اما با حضور در سمت‌های مشورتی متعدد، در زمینه تحقیق، تدریس و نظریه‌پردازی، با اخلاص و آگاهی مثال‌زدنی خود فعالیت‌های بسیاری را سامان‌دهی نمودند. استاد آستان‌پناه البته نماندگی مجلس را جزو کارهای اجرایی محسوب نمی‌کردند و در تمام ادوار مجلس متواضعانه برای نمایندگی مجلس ثبت‌نام می‌کردند و البته به علت این‌که تمایلی به تبلیغ برای خود نداشتند و صرفاً به همین دلیل، هیچ‌گاه به کسوت نمایندگی مجلس درنیامدند.
اینجانب به‌شخصه در ایام دانشجویی از محضر پرفیض آن استاد فرزانه بهره‌ها بردم و توشه‌ها اندوختم.

برادرزاده محترم ایشان جناب شهروز آستان‌پناه که هم‌اکنون یکی از مشاوران جوان «سازمان هماهنگی و پرورش منابع» هستند، آرشیو کاملی از کلیه سخنرانی‌ها، مقالات، مصاحبه‌ها و نیز جلسات تدریس مرحوم استاد آستان‌پناه در اختیار دارند. این خزانه ارزشمند که به لحاظ زمانی فاصله‌ای بیش از سی سال ـ یعنی از تابستان 1356 تا زمستان 1391 (زمان درگذشت آن مرحوم) را در بر می‌گیرد، به‌خوبی سیر خدمات، فعالیت‌ها، و روشنگری‌های آن استاد فرزانه را برای علاقمندان ترسیم می‌نماید. شهروز جان با بزرگواری مثال‌زدنی خود، برگ‌هایی از این گنجینه ارزنده را در اختیار ما قرار داد که از امروز و به‌تدریج، بدون هیچ دخل و تصرفی، در همین مکان، در معرض توجه شما قرار خواهد گرفت.
::
زندگی‌نامه استاد سوارالدین آستان‌پناه
استاد سوارالدین آستان‌پناه در آبان ماه سال 1330 در تهران متولد شد. پدرش از بازاریان خوشنام تهران بود که با تدبیر و درایت خاص خود توانسته بود با نفوذ در دستگاه‌های دولتی، موفقیت فعالیت‌های تجاری مشروع خود را تضمین کند. استاد سوار‌الدین از ابتدای کودکی به علم و عمل علاقه داشت و با کنجکاوی‌های خاص خود سعی در فهم کلیه امور داشت. استاد تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان اتحاد به انجام رساند و دوره دبیرستان را نیز در دبیرستان اتفاق با موفقیت طی نمود. او در دوران دبیرستان به فعالیت‌های سیاسی روی آورد و به تناوب با احزاب چپ، راست، ملی، مذهبی، ملی ـ مذهبی، روشنفکر، کارگری، فرهنگی، دانشگاهی و... همکاری نمود.

استاد پس از پایان دوره دبیرستان وارد دانشگاه تهران شد و همزمان در دو رشته مهندسی اتوماتیک و فلسفه تقریبی به تحصیل پرداخت. استاد با علاقه فراوان با حضور در مراکز فعال فرهنگی از محضر اساتیدی چون دکتر سحابی، دکتر شریعتی، استاد نصر، استاد طبری، استاد مطهری، استاد کیانوری و اساتید دیگر استفاده‌ها نمود.

ایشان در بهمن ماه 1357 با مشاهده سیل انقلاب به آن پیوست و همراه با امواج توفنده آن، به حرکت درآمد. استاد از ابتدای انقلاب با گفتارها و نوشتارهای روشنگر خود به تبیین آرمان‌ها و واقعیات اجتماع پرداخت و با حضور در جلسات تدریس در مجامع دانشگاهی، به تربیت نسل جوان مبادرت ورزید. وی در این سالها با حضور در دوازده کرسی تدریس، بیست و هفت منصب مشاوره و انتشار بیش از صدها مقاله و یادداشت در مطبوعات مختلف، به همراهی با جریانات مختلف درون نظام پرداخت. استاد آستان‌پناه در تمام دوره‌های مجلس شورای اسلامی برای نمایندگی نامزد شد و بجز در سه دوره که صلاحیتش مورد تأیید قرار نگرفت، در بقیه دوره‌ها تا آخرین مراحل رأی‌گیری در گردونه رقابت حضور به هم رساند که به علت عدم تمایل به تبلیغات انتخاباتی، مورد شناسایی توده‌های مردمی قرار نگرفته و به مجلس راه نیافت.

این استاد برجسته سرانجام در دی‌ماه 1391 بر اثر سکته مغزی دار فانی را وداع گفت و جامعه فرهنگی ایران را سیاه‌پوش خود نمود. یادش روزافزون و راهش پررهرو باد. مقبره ایشان ـ که از قبل آن را پیش‌خرید کرده بودند ـ واقع در قطعه 98 بهشت زهرا به زودی زیارتگاه عاشقان فرهنگ و سیاست و اجتماع خواهد شد.
::
برخی از تألیفات استاد دکتر سوارالدین آستان‌پناه:
ـ انقلاب اسلامی، استمرار نهضتهای الهی/ نشر مکتب نورانی/ 1358
ـ دفاع مقدس در پرتو مکتب/ انتشارات فتح الفتوح/ 1361
ـ سازندگی مقدس/ مؤسسه انتشاراتی برازنده/ 1372
ـ اصلاحات، نیاز ضروری ایران/ نشر جامعه/ 1377
ـ عدالت تمنای حقیقی انسان/ نشر دادگران روشن فردا/ 1384
ـ بر آستان باستان (دیوان اشعار)/ نشر رابع/ 1391
::
1
نطق انتخاباتی استاد آستان‌پناه در جمع بیست و هشت تن رزمندگان اعزامی به جبهه‌های حق علیه باطل/ سال 1362

[توضیح ضروری: این سخنرانی یکی از مهم‌ترین سخنرانی‌های زنده‌یاد مرحوم دکتر آستان‌پناه است. اما شوربختانه به علت کیفت بد نوار، و نیز پاره شدن و دوباره چسبانده شدن نوار، بخش اعظمی از این سخنرانی از بین رفته و به دست آیندگان نرسیده است. نظر به اهمیت این سخنرانی، بخش‌های بجا مانده از نوار سخنرانی را بدون دخل و تصرف، تقدیم شما می‌کنیم.]

بسم رب الشهداء و الصدیقین
بر شما یاوران اسلام سلام. بر شما مجاهدان راه خدا سلام. بر شما پاسداران اسلام ... در هجوم مکتب‌های التقاطی از کیان اسلام و نظام اسلامی دفاع می‌کنید. ابرقدرت‌های شرق و غرب دندان تیز کرده‌اند تا ...  چشم امید مستضعفین عالم به انقلاب ما است. چشم امید مظلومان عالم به دستان توانای شما ... اگر شما کشته شدید، خیال نکنید که راه شما ادامه ندارد. خیر، اینچنین نیست و ما تا آخرین قطره خون راه شما را ادامه خواهیم داد، ای شهید. مبادا خیال کنید اگر کشته شدید خداوند چون علاقه به ظالمان و ستمگران دارد، شما را دم تیغ آنها داده است ... خانواده‌هایى که شهید داده‌اند، باید به راحتی بتوانند وضع را بپذیرند، چراکه عزیز و فرزند آنها طبق اسناد قطعى زنده‌اند و زندگى بهتر از خود آنها دارند ... نعمت الهی انقلاب غافل نشوید. اگر انقلاب از بین برود چقدر زمان لازم است تا یک انقلاب دیگری بشود ...  دشمن یک لحظه غافل نیست ... 

خدا نکند صبر این ملت سرآید. اگر چنین شود خواهند دید که ... تخم نفاق می‌افکنند، اما حفظ اتحاد   خواهران و برادران ... امامت مستضعفان ... انسان به سوی خدا پرواز کند معنی آزادی این است، نه آنکه بی‌غیرت و بی‌ناموس گردد. آزادی در شهادت است و باید همه ما آزاد باشیم.  برادران پاسدار و ارتشی نیز چون شما بسیجیان جان بر کف ... در رگ این ملت خون حسین و زینب می‌دود ...  ادارات و ارگان‌های انقلابی ... از ... هماهنگی دولتی و انقلابی ... به ... مزدوران اجانب ... خون ... شربت شهادت نوشیدند ... دید مادی ... با ... در راه شرف و اسلام و قرآن ... پاکسازی ادارات ...  اجازه نخواهیم داد که پرچم کفر در این سرزمین افراشته شود ... و برکاته.
::
2
نطق انتخاباتی استاد دکتر آستان‌پناه در جمع مدیران ارشد اقتصادی
در تالار اجتماعات سازمان هماهنگ‌سازی توسعه/ سال 1370

به نام آفریننده شور و نشاط و زیبایی‌های زندگی
وقتی دوستان هماهنگ‌کننده «سازمان هماهنگ‌سازی توسعه»، مرا برای سخنرانی در این جمع باشکوه دعوت کردند، با خود گفتم من با شما مدیران لایق نظام چه سخنی می‌توانم گفت؟ با شما که سختی‌ها را بر خود هموار کرده‌اید تا ایرانی آباد، آزاد و فرخنده بسازید. با شما که از مزایا و اعتبارات کشورهای هم‌جوار چشم‌پوشی کرده‌اید و میهن خود را برای خدمت برگزیده‌اید. هیچ زبانی نمی‌تواند گویای زحمات شما باشد. تمام مردم این سرزمین همواره مدیون بزرگواری شما بوده و هسته و خواهند بود. من بر دستان توانای شما، چشمان بیدار شما و مغز متفکر شما بوسه می‌زنم. از این پس سرمایه‌های مادی و معنوی کشور در اختیار شما و افکار شایسته و سازنده و برازنده شماست.

ما اکنون در یکی از برهه‌های حساس نظام واقع شده‌ایم. جنگ تحمیلی به پایان رسیده و کشور در دوران میمون سازندگی قرار دارد. بسیاری از شما در این هشت سال که ملت ایران در حال دفاع از سرزمین‌شان بودند، در خارج از کشور و در سنگر علم و دانش، جان بر کف مشغول مبارزه با جهل و نادانی بودید و در این راه قهرمانانه کوشیدید. و حالا به آغوش میهن بازگشته‌اید تا ویرانه‌ها را از نو بنا کنید و فرصت‌های از دست رفته را جبران سازید. من به نمایندگی از مردم ایران دست شما را می فشارم و آغوش باز ملت را تقدیم شما می‌کنم. عزیزان ملت ایران! دوستان من! سربازان و سرداران جبهه سازندگی! اکنون ایران منتظر شما و طرح و برنامه‌های سازنده شماست. و ما نیز در طی این طریق دشوار همراه و در کنار شماییم.

حتماً در خبرها شنیده‌اید که این سرزمین جنگی هشت‌ساله را پشت سر گذاشته است. جنگ، علاوه بر تمام مشکلاتی که به دنبال دارد، روحیاتی خاص را به مردمی که درگیر جنگ هستند، تحمیل می‌کند. در این هشت سال، خصایصی از جمله «دنیاگریزی» و «زهدنمایی» از ارزش‌های مرسوم اجتماع بوده است، و البته متولیان امر نیز با توجه به شرایط اجتماعی موجود، از آن استقبال کردند. اما اکنون که روزگار صلح و صفا و سازندگی است و دیگر نیازی به این روحیه و دارندگان آن وجود ندارد، باید این تغییر را برای مردم تبیین نماییم. اکنون برای آن‌که چرخ مقدس سازندگی به چرخش درآید، باید مردم را متوجه زندگی و نعمات الهی ساخت. اکنون باید به این نکته توجه کرد که شرع مقدس اسلام برخورداری و رفاه از نعمت‌های مشروع را حق همگان دانسته است و رهبانیت و زهد را تجویز نکرده است. حتی روایات ما نیز دال بر این نکته هستند که «لا رهبانیه فی الاسلام». و همان‌گونه که حضرت لسان الغیب فرموده است:
ز زهد خشک ملولم، کجاست باده ناب
که بوی باده مدامم دماغ تر دارد
و البته می‌دانید که در این بیت، منظور از باده هنوز باده الهی و روحانی و شراب طهور است. یکی دیگر از روحیاتی که جنگ با خود به همراه می‌آورد، بی‌توجهی به زندگی و به فکر مرگ بودن است. در حالی که پیشوای شیعیان فرموده است «آنچنان زندگی کنید که گویی تا ابد زنده خواهید ماند». از این رو همان‌طور که پیش از این هم گفته بودم، اهمیت زندگی در اسلام غیرقابل انکار است و تا کی باید از مرگ بگوییم؟ وظیفه شماست که این اهمیت را به مردم فهیم ایران یادآوری کنید. فرهنگ توسعه باید همزمان با توسعه به مردم هدیه شود. دنیا باید به این نکته واقف شود که اکثریت مردم این سرزمین خواهان آرامش و ثباتند و کشور ما زمینه خوبی برای توجه به سرمایه‌های آنان است. من به عنوان معلمی کوچک از این پس باید روح نشاط و امید را در جوانان این مرز و بوم بدمم و شما نیز باید فضای مناسب را برای مردم به ارمغان بیاورید. اکنون نوبت شماست که فضای زندگی را برای همگان نشیط و بارور سازید.

من وقتی به جمع شما می‌نگرم، آینده سرشار از رفاه و بهره‌مندی را در ناصیه شما می‌بینم. شما و فرزندان شما می‌بایست در برخورداری از نعمات الهی در دنیا، الگوی مردم باشید؛ چرا که در روایت نیز آمده است «الناس علی دین ملوکهم». می‌دانم که مال دنیا برای شما بسیار بی‌ارزش است، برای من نیز چنین است. اما بیاییم و به خاطر رشد و توسعه این مردم، رنج و مشقت طاقت‌فرسای برخورداری از نعمات دنیایی را بر خود هموار کنیم، که اگر ما متولیان جامعه چنین نکنیم، مردم هرگز روی رفاه و امید و نشاط و زندگی نخواهند دید. در این میان هستند کسانی که چلمن‌وار با خواست همگانی ما کنار نیامده‌اند. آنها فرزند زمان خویشتن نیستند. آنها سعی دارند معیارهای گذشته را بر آینده روشن این مرز و بوم حاکم سازند. حتی ممکن است با سنگ‌اندازی در برابر کاروان پیشرفت و گذاشتن چوب در لای این چرخ مقدس، بخواهند در مقابل اهداف حال حاضر بایستند. باید بدانیم در آینده‌ای نه چندان دور، همان‌ها نیز یا به این قافله خواهند پیوست و یا این‌که در برابر اراده مردم به زندگی و نشاط اجتماعی، به خرّمی لِه و از عرصه محو خواهند شد. انشاءالله و با همیاری و همکاری یکدیگر به زودی خورشید درخشان تعدیل و توسعه و مدیریت و نشاط و سازندگی، از افق سرزمین باستانی ایران طلوع خواهد کرد و در آینده‌ای نه چندان دور، کشوری آکنده از رفاه و بالندگی ارمغان خواهیم داشت. از این‌که مصدع شما شدم و توضیح واضحات عرض کردم پوزش می‌طلبم و عرایضم را با قطعه شعر کوتاهی از شاعر معاصر پایان می‌دهم:
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
و سلام بر شما و رحمت و برکت و نعمت خداوند بر شما باد. بدرود.
::

3
نطق انتخاباتی استاد دکتر آستان‌پناه در دفتر کانون دموکراسی‌سازی ایرانیان/ سال 1378

به نام خداوند جان و خرد
کزين برتر انديشه بر نگذرد
خداوند نان و خداوند جاي
خداوند روزي‌ده رهنماي
عشق شادي ست،‌ عشق آزادي ست
عشق آغاز آدميزادي ست
بسيار خوشوقتم که در اين جمع انساني که فارغ از هر رنگ و بو و نژادي تشکيل شده است حاضرم و مي‌توانم با شما عزيزان که ايران عزيز ما چشم اميد به جان‌هاي آگاه و بيدار و دل‌هاي بيدار و آگاه شما دوخته است، کلامي چند سخن بگويم. نمي‌دانم گفتمان خود را از کجا بايد بياغازم. در اين سرزمين که سال‌ها و بلکه قرن‌هاي متمادي تحت سيطره توتاليتارسيم بنيادگرا بوده و اينک تنها چندصباحي است که رو به سوي فردايي روشن و همه‌سالارانه دارد، تا مدت‌ها زبان‌ها بسته و قلم‌ها شکسته بوده و من حالا نمي‌دانم در برابر شما جان‌هاي فرهيخته و کرامت‌مند چه سخني مي‌توانم بگويم. من دوست دارم بر دستان شما که قلم‌ها را به محکمي گرفته‌اند، بر چشمان شما که به راه فردايي روشن بيدار مانده‌اند و بر مغز متفکر شما بوسه زنم.

همان‌طور که به تازگي متوجه شده‌ايم، آزادي از مهم‌ترين مفاهيم بنيادين تمدن بشري است که در طول ساليان و قرن‌ها و حتي شايد هزاره‌ها تجربۀ زيستي انساني به دست آمده است. آزادي پس از دوران تاريک قرون وسطا و سيطره سياه استبداد ديني بر انسان‌ها،‌ با تلاش بسيار زياد متفکران و آزادانديشان شرق و غرب به آدمي هديه شده است. آزادي پارادايم اصلي بشر امروز است که مي‌کوشد حقوق مدني خود را از راه رفرم و اصلاح به دست آورد. و من به عنوان معلمي کوچک به شما اعلام مي‌دارم دوران ايدئولوژي‌ها به پايان رسيده است و بشر امروز بسيار آزادتر و فربه‌تر از اين‌چيزها مي‌انديشد. شما بهتر از من مي‌دانيد که بشر امروز ارزش اين‌گونه پارادايم‌ها را درک کرده و به اين‌گونه گفتمان‌ها مي‌انديشد.

ما با هیچ‌يک از ملت‌هاي جهان سر جنگ نداريم. از نظر ما ملت‌هاي جهان همه خودي‌اند و شهروندان آنها همگي درجه يک محسوب مي‌شوند. علي‌الخصوص شهروندان اروپايي که جملگي درجه يک هستند. شما آزادانديشان و بزرگ‌جانان بايد با تفکراتي که مي‌خواهند با مقابله با تنش‌زدايي جهان را به خودي و غيرخودي تقسيم‌بندي کنند برخورد نماييد و بدانيد که تنها در برابر دشمنان آزادي است که رواداري جايز نيست و در همه‌جای دیگر جایز است.

شما به درستي مي‌دانيد که در جهان جهاني‌سازي‌شده امروز هيچ قدرتي نمي‌تواند خود را در حصار بسته جهل مردم محصور نمايد. جريان اطلاعات از همه‌سو تمدن‌هاي بشري را در بر گرفته است و اگر تمدني توان گفتگو با تمدن‌هاي ديگر را نداشته باشد، به ناچار مورد برخورد قرار خواهد گرفت. شما عزيزان به خوبي مي‌دانيد که روشنفکران سراسر جهان با ما همنوا هستند و بايد در ساختار قدرت تجديد نظر ذاتی نمود.

نکات کليدي و مهمي که بايد در جريان آن باشيم اين است که عقل مدرن با ورود به ساحت انديشگي ساختار محدود قدرت را تضمين نموده است. قدرت ذاتاً فسادآور است و گردش قدرت تنها راهي است که مي‌تواند مردم‌سالاري مطمئن را در جامعه نهادينه نمايد. گردش قدرت تضمين‌کنندۀ دموکراسي و مردم‌سالاري است و بدون آن نخواهيم توانست آرمان آزادي را در اين جامعه نهادينه نماييم. گفتمان قدرت بايد گفتماني محدود باشد و از همين‌روست که بايد همۀ همت خود را مصروف امور مدني نماييم. اما بايد بدانيد که گردش قدرت نبايد موجب شود که مخالفان آزادي و جمهوريت از سوراخ‌هاي خود بيرون خزيده و بر مسند تکيه زنند. و اکنون نوبت شماست که در مطبوعات و مکتوبات نهادينگي آزادي را به فرازناي جان انسان ايراني هديه نماييد.

بايد بدانيد که هنوز هستند کساني که آموزه‌هاي روادارانه را به گوش جان ننيوشيده و پيام مربوطه را درک نکرده‌اند. بايد بدانيد که حاميان فضاي توتاليتر حاکم بر جامعه ما که از سنت ديرپاي سيطره ريشه مي‌گيرد امروزه با تمام قوا درصدد محو آرمان آزادي بر آمده‌اند. اينان در تلاشند تا با خدشه در جريان انتخاباتِ آزاد که از اين پس بايد مطمح نظر شما باشد، مردم را به سوي آنچه پيش از اين سوق دهند. اما اي ياران دبستانيِ من! بدانيد که چنين نخواهد شد و دست آزادي از آستين مردم‌سالاري به در خواهد آمد و نخواهد گذاشت چنين اتفاقي رخ دهد...
[سوت حضار... دکتر دوسِت داريم، دکتر دوسِت داريم، استاد دوسِت داريم...]
... ممنونم عزيزانم. من هم شما را دوست دارم. همچون پدر پيري که فرزندان و نوه‌ها و نتيجه‌ها و عروس‌ها و دامادهايش را دوست دارد. اميدوارم اين شور و نشاط شما همچنان پايدار و پابرجا باشد و از اين پس شاهد تلألؤ روح آزادي و آزادگي بر جان انسان ايراني در هرکجاي جهان و با هر رنگ و بو و نژاد و مذهبي باشد. با خواندن شعري که شاعر در همين باره سروده است شما را به ايزد دادار مي‌سپارم و آرزو مي‌کنم در هدکجا که هستيد آزاد و آزاده باشيد و در راه حفظ کرامت انساني و همه‌سالاري و ديگر مفاهيم مدني باشيد.
اي ياوه
ياوه
ياوه
خلائق
مستيد و منگ
يا به تظاهر
تزوير مي‌کنيد
ور تائبيد و پاک و مسلمان، نماز را
از چاوشان نيامده بانگي
دهانت را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوستت دارم
نازنين!
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد...
[سوت حضار...]
::
4
نطق انتخاباتی استاد دکتر آستان‌پناه در جمع کارکنان اتوبوسرانی
حسینیه اتوبوسرانان مقیم مرکز/ سال 1386

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین
ربّ اشرح لی صدری و یسّرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و باقی قضایا

سلام و درود خداوندی بر شما
وقتی عزیزان خدوم جلسه، مرا برای سخنرانی در این جمع معنوی دعوت کردند، با خود گفتم من با شما زحمتکشان چه سخنی می‌توانم بگویم؟ شما که رنج کار را بر خود هموار کرده‌اید و دستی بر دنده و پایی بر گاز، مردم را به مقاصد مادی و معنوی خود می‌رسانید. هیچ لسانی نمی‌تواند گویای زحمات شما باشد. من دوست دارم بر دستان آفتاب‌سوخته و پرموی شما، بر ابروان پرپشت شما و بر پوست برنزه صورت شما بوسه زنم.

از این‌که در جمع صمیمی و فشرده شما کارکنان خدوم ارگان عمومی اتوبوسرانی هستم بسیار خوشوقتم. باید بگویم همین بوی عرق شما که در هوا پراکنده است و نشان از روحیه تلاش و زحمت روزافزون شما دارد، برای من از رایحه ملکوت خوش‌تر است. من امروز در جمع شما حاضر شده‌ام تا نه تنها از مسائل امروز خودمان، که از مسائل امروز بشریت با شما سخن بگویم.

عزیزان من! اتوبوس‌رانان خدوم و شایسته! عدالت گمشده بشر امروز است. امروز نه تنها کلیه شما اتوبوسرانان، که کلیه بشریت در جستجوی عدالت است. و باید به شما بگویم اتوبوسِ اقتصاد سرمایه‌داری لجام‌گسیخته که موتورش با تنظیمات ناعادلانه سرویس شده، به پایان راه رسیده و از کار افتاده است و عن‌قریب است که به عمق دره ذلت و تباهی سقوط کند. انسان تکنولوژی‌زده امروز در جستجوی معنویت و عدالت و صلح و صفاست. اما چرا بعضی خیال می‌کنند با با برقراری عدالت بشری از صلح و صفا فاصله می‌گیرد؟ اتفاقاً صلح و صفا تنها با برقراری عدالت است که برپا می‌شود. اکنون که عزم راسخ مسئولین نظام در راستای نهادینه سازی آرمان عدالت نهادینه شده است، همه ما باید با عنایت به دولت جدید این اصل اساسی را در کشور به منصه ظهور برسانیم. و عدالت ممکن نیست، مگر جلوگیری از اسراف و تبذیر و توجه به یاد خدا و آخرت. عدالت ممکن نیست مگر با آشتی ملی که در آن اصولگرا و اصلاح‌طلب از یک آبشخور آب بخورند و صلح و صفا در همه‌جا بیداد کند. ممکن نیست مگر اینکه همه نیروهای نظام که همه هم به آرمان‌های نظام وفادارند و در راه این انقلاب زحمت‌ها کشیده‌اند و زندان‌ها رفته‌اند، با هم و در کنار هم در مناصب حضور داشته باشند.

البته بعضی‌ها آنقدر به زندگی و دنیا و میزهای خود چسبیده‌اند که با آچار فرمان هم جدا نمی‌شوند (خنده حضار). در حالی‌که پیشوای اول شیعیان، حیدر کرار، علی بی ابی‌طالب فرموده‌اند «چنان برای آخرت کار کنید که گویی فردا از دنیا خواهید رفت». این‌ها همان بانیان روند گذشته هستند که ما را از ارزش‌ها تهی کردند و دنیادوستی را برای ما به ارمغان آوردند و متأسفانه بعضی از آنها هنوز هم بر مصادر امور تکیه دارند که البته به زودی افشا خواهند شد...
[حضار: بانیان گذشته/ افشا باید گردند/ بانی گذشته حیا کن/ مملکتو رها کن...]
... البته من به شما بگویم. این‌طور افراد کمتر از یک درصد یا یک دهم درصد از مدیران و مسئولان نظام را تشکیل می‌دهند. اکثریت مسئولان با قصد خدمت و برای برقراری عدالت در صحنه حضور دارند. من حتی مدیرانی را می شناسم که در کشورهای دیگر دوبرابر اینجا به او حقوق می‌دهند،‌ اما اینجا را انتخاب کرده، یا مسئولینی که دکترای جعلی درست کرده‌اند فقط و فقط برای این‌که امکان خدمت به شما مردم شریف را داشته باشند.

من به عنوان معلمی کوچک عرض می‌کنم ما باید در برابر وضع موجود قیام کنیم، البته این را بگویم که منظور از وضع موجود خدای نکرده وضع موجود داخلی نیست، بلکه وضع موجود جهانی است. ما باید تلاش کنیم همگی به ارزش‌های فطری رجعت نمایند. همان‌طور که پیامبران الهی از آدم و نوح و ابراهیم تا پیامبر خاتم مبعوث شده‌ بودند، چه بسا ما نیز مبعوث شده باشیم که جنگ و تبعیض و فقر و جهل نابود گردد و خوشبختی بر تمام انسانها و جوامع سیطره بیابد.

اتوبوس‌رانان عزیز! باید افق دید شما گشوده باشد. نباید تنها به آینده شغلی خود و خانواده و گرانی و وضعیت مسکن خود توجه کنید. بحران اقتصادی سرتاسر جهان را گرفته است، اما این مهم نیست. صبر داشته باشید. جهان در حال تغییر و تحول است. سرنوشت الهی برای بشر در حال رونمایی است. راه کمال معنوی انسان در حال گشوده شدن است و سیر او به سوی خدایی شدن و تجلی اسماء الهی محقق می‌شود. حتی خبر داده‌اند که ظهور آفتاب حقیقت نزدیک است و چشم زمینیان عن‌قریب به نور آسمانی روشن خواهد شد.

اکنون نوبت شماست. اکنون شما مردم، به عنوان ولی نعمتان ما مسئولین وظیفه دارید بیش از پیش ما را تحمل کنید تا در آینده چشم‌انداز بهتری داشته باشید.
به قول شاعر انقلابی معاصر:
هلا، دين‌فروشان دنيا‌پرست!
سكوت شما پشت ما را شكست
چرا راه را نبستيد بر دشنه‌ها؟
چرا نداديد آبي به لب تشنه‌ها؟
چرا نرفتيد گامي به فرمان عشق
چرا نبرديد راهي به ميدان عشق
اگر داغ دين بر جبين مي‌زنيد
چرا دشنه بر پشت دين مي‌زنيد؟
خموشيد و آتش به جان مي‌زنيد
زبونيد و زخم زبان مي‌زنيد
كنون صبر بايد کرد بر اين داغ‌ها
كه پر گل شود كوچه‌ها و باغ‌ها
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته اجمعین.
::
5
نطق نیمه‌انتخاباتی استاد دکتر آستان‌پناه در جمع فرهیختگان داخلی، نخبگان خارجی، کشتی‌گیران به‌اضافه 120 کیلو، گرافیست‌های نابینا و خانم‌های خانه‌دار و بچه‌دار، زنبیلو بردار و بیار/ سال 1391


[این سخنرانی آخرین سخنرانی مرحوم آستان‌پناه است که نه روز پیش از وفات ایشان انجام شده است.]

به نام خداوند بخشنده مهربان، و به نستعین
مردم خوب، متدین، خانم، هنردوست،‌ تنومند و شهیدپرور ایران
بسیار خوشحالم که در این روز فرخنده و در این مکان متبرک، توجه شما را به خود جلب می‌کنم. برای من که شاگرد کوچکی هستم بسيار باعث افتخار است حضور در محفلي كه بر بنيان هنر و معنویت و بر مدار دانش و ارزش و ورزش هويت پيدا كرده و هدف بزرگ انسان‌سازی و انسانی‌پردازی را از پشت سر دنبال می‌کند. من به نمایندگی از همه فرهیختگان مردمی، دست همه شما را فشار می‌دهم.

بعضی خیال می‌کنند مردم برای هرکسی کف می‌زنند. اما این‌طور نیست و همان‌طور که می‌دانید، انسان اشرف مخلوقات است و در برترینگی او نسبت به جلوه‌های حیات پیرامونی، کسی شک ندارد. حالا این انسان وقتی در سرزمین ایران باشد، کائنات به او نگاه دیگری دارد. نگاهی از سر مهر، که جهان سراسر مهر است و این سرزمین، سرزمین مهربانان. انسان ایرانی، و بلکه انسان شرقی و آسیایی و حتی انسان غربی، موجودی است که دامنه موجودیت او از زیرِ زمین و پست‌تر از خاک دنباله دارد تا نزدیک عرش الهی. هرچه پایین‌تر برود جا دارد و بالاتر که مقام خداست، بیشتر از آن جا ندارد؛ که اگر داشت، انسان ایرانی به آنجا هم می‌رسید. این در متون دینی و عرفانی ما هست که اگر علم در ثریا باشد، بر و بچه‌های ایرون به آن خواهند رسید.

در این میان هستند کسانی که چشم دیدن موفقیت‌های مردم ما را ندارند. من به این‌ها می‌گویم: «ای کسانی که چشم دیدن ما را ندارید! این‌قدر نداشته باشید تا چشم‌تان بترکد.» خیال می‌کنند ما نشسته‌ایم که این‌ها چشم دیدن ما را داشته باشند. زکی. اگر هنوز دستشویی نکرده‌اید، شب دراز است. یا به قول ادبیات فارسی «باش تا صبح دولتت بدمد». این‌طوری‌هاست داداش، که می‌بینیم در طول تاریخ همواره کسانی هستند که تاریخ‌ساز و بنیان‌پرداز و زمان‌گداز هستند. اینها تاریخ را می‌سازند و تاریخ در تعاملی که با بشریت دارد این‌ها را می‌سازد و در واقع تقدیر از همین‌جاست که نشأت می‌گیرد. بعضی‌ها خیال می‌کنند تقدیر یعنی این‌که اراده الهی ابتدائاً بر هرچه تعلق بگیرد، گرفته است. البته این حرف هم درست است، ها. اما درست‌تر این است که تقدیر الهی شالوده متراکم اختیار آدمی است و اگر اختیار آدمی باشد، خداوند کجا و در چه محملی باید تقدیر خود را عملی کند؟ یعنی انسان یک وجه قضیه‌ای است که خداوند وجه دیگر آن است.

اینجا را خوب دقت کنید: بعضی‌ها گفته‌اند جهان تشکیل شده از یک مثلث که سه رأس آن عبارتند از خدا، انسان و بشریت. بعضی‌‌ها هم گفته‌اند نه خیر. جهان یک مربع است که عبارت از خدا و انسان و حیوان و نباتات است. اما من می‌خواهم بگویم هیچ‌کدام از اینها نیست. از خودم هم نمی‌گویم، بلکه حاصل تفکر متفکران است. من‌می‌گویم جهان دایره است و به تعداد انسان‌ها در آن شعاع وجود دارد به مرکز دایره و مرکز دایره خداست. برای همین است که زمین گرد است. حرکت زمین هم نشانه عشق به خورشید است. خورشید نور است و زمین از خاک. خاک عاشق نور است و زمین عاشق خورشید و انسان عاشق خداست، دورش بگردم. خدا خودش را در آینه خاکی بشر تماشا می‌کند. به قول شاعر «آنچه در آینه جوان بیند/ پیر در خشت خام آن بیند». همین دیروز بود که یک نوجوانی آمد پیش من و گفت «فلانی!» به او گفتم «جان فلانی؟» او گفت دلم می‌خواهد فردا که سخنرانی داری بزنی توی پوز اون‌ها که می‌گویند جهان مثلث است و اون‌ها که می‌گویند جهان مربع است.» من هم گفتم «بی‌خیال، حاجی جون، این‌ها خدازده‌اند، تازه‌شم، بچه که زدن نداره.» البته این را به شما بگویم: لیست اسامی این‌ها از چهار پنج سال پیش توی جیب من هست. می‌خواهید بگم؟ منتها، چه فایده دارد من اسم‌شان را ببرم؟ اگر فکر می‌کردم فایده دارد می‌گفتم. اما از من به شما نصیحت.»

این است که می‌گویم انسان بالاتر از بشریت است. انسان وظیفه‌اش در دنیا این است که به سمت تعالی حرکت کند. مهم حرکت است، رسیدن به مقصد فرع قضیه است. حال اگر در حین حرکت به جایی هم مالید، اشکالی ندارد. افسر کائنات می‌آید و یک جریمه کوچک می‌نویسد و می‌رود. اما این هم دلیل نمی‌شود که بغل را نپاید و بی‌محابا حرکت کند و افراطی‌گری نشان دهد. قدیمی‌ها می‌گفتند «بغلو بپا، نماله» اما من می‌گویم باید موانع طریق سلوک را از سر راه برداشت.

از آنجا که دوران دوران سوءتفاهم برانگیزی است، لذا لازم می‌دانم تا معانی برخی واژه‌های خود را توضیح دهم. هرجا که گفتم «ایرون»، منظورم ایران عزیز اسلامی بود و منظورم از «ایران» اسلام بود و اگر گفتم خاک عاشق نور است، منظور از «نور» احکام نورانی اسلام است. اگر گفتم «شب دراز است» منظور باش با صبح دولتت بدمد بود و صریحاً بگویم که چیزی به نام جریان انحراف را قبول ندارم و این برچسب‌ها ساخته و پرداخته قدرت‌طلبانی است که موفقیت‌های پیش‌رو را تاب نمی‌آورند. با تشکر از همه شما.
::
حسن ختام
آخرین سروده استاد آستان‌پناه متخلص به «دون» یافته‌شده در زیر تشک معظم‌له
(سه روز قبل از وفات ايشان)

من به درگاه تو از بهر نیاز آمده‌ام
زین سبب با دل پر سوز و گداز آمده‌ام
گفتم از بازترین پنجره با مردم شهر
امشب از عشق تو چون پنجره باز آمده‌ام
عاشقی شیوۀ رندان بلاکش باشد
عاشقم، شیفته‌ام، غرق نماز آمده‌ام
خرقه و میکده و دلبر و سجاده تویی
بین که من از همه گم‌گشته و یار آمده‌ام
چه کسی گفت صدا در دل ما می‌ماند
من همانم که صدا کرده و ساز آمده‌ام
من اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش
که اگر آه کشم زين‌همه راه آمده‌ام
غصۀ دوری دلبر همه‌جا پیرم کرد
که به سختی من از این راه دراز آمده‌ام
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت باز آ که من از میکده باز آمده‌ام
سرِ منزلگه معشوق سرافکنده و «دون»
دست‌افشان شده با زلف دراز آمده‌ام
گر همه آه کشم از دوری دلبر باشد
که به درگاه وی از بهر نياز آمده‌ام
::









+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 13:36 نويسنده امید مهدی‌نژاد |


«رسوایی» بهترین فیلم سازنده‌اش، بلکه بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران از جمله جهان است. فیلمی جذاب، عمیق و تأثیرگذار، یا به عبارت دیگر سرشار از جذابیت، عمق و تأثیرگذاری که بر پایه معنویت و عدالت استوار است و توانسته است با برخورداری از فرم بی‌نقص و محتوای متعالی، بخش اعظم ارزش‌های انسانی و اسلامی را در قالب داستانی تصویری به منصه ظهور برساند.

«رسوایی» داستان دختری زیبا، جذاب، اما متأسفانه دارای ظاهری نامناسب است که بر اثر شرایط خاص اجتماعی و اقتصادی خانواده‌اش، مجبور می‌شود کارهایی بکند که کارهای خوبی نیستند. این کارها البته آن‌قدرها هم بد نیستند، که راه بازگشت او را به آغوش معنویت مسدود کنند. اما دست تقدیر، سرنوشت او را به سرنوشت روحانی عابد و وارسته‌ای گره می‌زند که به دنیا و مافیها بی‌اعتناست و به کنج درس و توکل بر خدا پناه برده است. این روحانی حاضر می‌شود به قیمت از دست رفتن آبرو و اعتبارش، برای حل مشکلات دختر به او کمک کند. اگرچه بدخواهان تلاش می‌کند آبروی عابدِ زاهد را ببرند، اما حق پشت پرده نمی‌ماند و در نهایت این خورشید حقیقت است که از پس ابرهای تیره تردید، چهره می‌نماید و جهان و جهانیان را روشن می‌کند.

«رسوایی» فیلمی قصه‌گوست و راویِ داستانی با شخصیت‌هایی واقعی و ملموس. اما در عین حال فیلمی به‌شدت نمادین نیز هست. نمادهای فیلم به‌قدری زیبا، رسا و دقیق انتخاب شده‌اند که از بطن اول قصه فیلم، پلی به بطون بعدی در عمق عالم معنا می‌زنند و جهانی از مفاهیم بلند و عرفانی را ترسیم و به فیلم تزریق می‌کنند؛ تا محصول نهایی، فیلمی ذوبطون و ذومراتب باشد. شروع فیلم، یکی از الهی‌ترین شروع‌ها در سینمای ایران است: صدای اذان. فیلم، با صدای اذان آغاز می‌شود که از گلدسته امامزاده در آسمان می‌پیچد و روح معنویت را در جهان فیلم طنین‌انداز می‌کند. افی (شخصیت اول فیلم) پس از به پایان رسیدن تیتراژ، پنجره اتاقش را می‌بندد تا صدای اذان را نشنود. او در ابتدای فیلم معتقد است خداوند صدای آنها را نمی‌شنود و برای بهبود اوضاع آنها کاری صورت نمی‌دهد؛ پس توجه به او و گوش دادن به فرامینش فایده‌ای ندارد. اما همین شخص ـ که در عین برخوردای از صفای باطن و ظاهر، بر اثر مشکلات، از خدا، دین و معنویت گریزان شده ـ در ادامه و بر اثر اتفاقاتی که در جریان داستان برایش رخ می‌دهد، متحول شده و به دامان معنویت باز می‌گردد. لذاست که در نمای آخر فیلم می‌بینیم در بلوز شلواری سراپا سفید ـ که نماد روشنی و امیدواری است ـ پنجره اتاقش را به روی بانگ اذان می‌گشاید تا این نوای الهی در روحش بپیچد. این شبیه‌سازیِ نمادین که در ابتدا و انتهای فیلم رخ می‌دهد، از زیباترین و عمیق‌ترین جنبه‌های نمادگرایانه فیلم است و به‌خوبی وصف حال شخصیت افی را در ابتدا و انتهای فیلم بیان می‌کند. باید گفت «رسوایی» سراسر شرح نمادین ماجراهایی است که منجر به تحول انفسی او و بازگشتش به دامان معنویت می‌شود.

شخصیت‌های دیگر «رسوایی» نیز در نوع خود، نمادهایی از بشریتند. حاج‌یوسف، زاهدی وارسته و پرهیزگار است که در لباس مقدس روحانیت به ارشاد خلق و حیات طیبه اشتغال دارد. او در خانه‌اش از تصویر امام خمینی و مرحوم قاضی استفاده می‌کند. آمیرزا، نماد باطن مذهب و عرفان نظری و عملی است که در بازار به شغل عرفانیِ لحاف‌دوزی اشتغال دارد و در مغازه‌اش از عکس مرحوم دولابی استفاده می‌کند. حاج‌شریف (در نقش محمدرضا شریفی‌نیا) به‌مثابه زاهدان ظاهرپرست و ریایی است که از مذهب به‌عنوان ابزاری برای رسیدن به مطامع دنیایی خود استفاده می‌کنند و آن را وسیله فریب مردم کرده‌اند. او از هیچ‌عکسی استفاده نمی‌کند. (همین‌جا باید گفت که تصاویر مفاخر معنوی معاصر، نقشی کلیدی در معرفی شخصیت‌های فیلم ایفا می‌کند، و اگر نبودند این تصاویر، زوایای بسیاری از پنهانِ این شخصیت‌ها نامکشوف می‌ماند.) حتی جعفر (با بازی خیره‌کننده، اعجاب‌انگیز و فراتر از تصورِ کامران تفتی) نماد انسان‌های فروخفته اجتماع است که بر اثر نیازهای مادی آلت دست زاهدان ریایی قرار می‌گیرند و ناخواسته به ابزاری برای پیشبرد اهداف دنیاخواهانه آنها تبدیل می‌شوند. موضع‌گیری عدالت‌خواهانه و اجتماعی «رسوایی» در شخصیت جعفر به‌درشتی تجلی و نمود یافته است.

«رسوایی» در بهره‌گیری از گنجینه ادب و حکمت فارسی به شایسته‌ترین شکل عمل می‌کند. اشعار و حکایات ادبی، در انتقال مفاهیم معنوی فیلم نقشی بسزا دارند. در سکانس جلوه‌فروشی قرمز اما توأم با صفای باطنِ افی در کوچه و بازار، شعر عمیق و مفهوم‌دارِ «واسه نونه، واسه نونه» به‌زیبایی، اضطرار و اکراه او را از جلوه‌فروشی در کوچه و بازار، برای مخاطب تبیین می‌کند. یا شعر ژرف و ذوبطون «در کوی نیکنامان، ما را گذر ندادند، گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را» ـ که با اختلاف دو کلمه به حافظ تعلق دارد ـ بیانگر عمق حس و حال معنوی حاج‌یوسف در مواجهه با زاهدان ریایی است، و از همه برجسته‌تر، شعر «زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر، تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند» است که در انتهای فیلم، و در سکانسی که حاج‌یوسف سربلند از امتحان الهی بیرون آمده است و در کوچه و بازار راه می‌رود، به صورت آواز اجرا می‌شود، و حکایت از سربلندی حاج‌یوسف دارد. همچنین است اشاره به ماجرای برصیصای عابد و نیز تمثیل شکوهمند تیر و کمان و تشبیه دستبوسان به کسانی که کمان می‌کشند، که جهانی از معنا را با خود حمل می‌کنند. این اشعار معنادار و حکایات پرمغز، ژرفای معنایی و مفهومی فیلم را صدچندان و «رسوایی» را به فیلمی بهره‌مند از گنج ادب فارسی مبدل می‌کنند. در این میان به اجرای شعر «زیدی به زنی فاحشه گفتا که فلان...» که به صورت آواز اجرا می‌شود نیز باید اشاره کرد که تعلیقی حیرت‌انگیز به فیلم بخشیده است.

از تصویری که «رسوایی» از روحانیت به نمایش می‌گذارد، نمی‌توان گذشت. این تصویر، بهترین تصویر روحانیت در سینمای ایران و جهان است. روحانی فیلم «رسوایی»، قدیس حکمت‌آموزی است که به‌جای آنکه بیم شخصیت و اعتبار خود را داشته باشد، بیم پاسداری از حقیقت دارد. بی‌آنکه عافیت‌اندیشی کند و به مقتضای حدیث مشهور نبوی، از موضع تهمت بپرهیزد، به‌خاطر خدا به استقبال خطر می‌رود و افی را در خانه‌اش پذیرا می‌شود تا در فرصت مناسب روح معنویت را در او جاری سازد. از هر سه جمله‌ای که «حاج‌یوسف» بر زبان جاری می‌سازد، چهار جمله، کلمات قصار و مروارید‌های حکمت است. جملاتی مثل «من نیامده‌ام تا مچ شما را بگیرم، من آمده‌ام تا دست شما را بگیرم» و «مروارید وقتی بیرون از صدف باشد، دست‌ها به سویش دراز می‌شود» حکمت‌هایی هستند که برای تأثیرگذاری کامل‌تر لباس تمثیل بر تن کرده‌اند و از این رهگذر تا عمق جان مخاطب نفوذ می‌کند. حاج‌یوسفِ «رسوایی» را می‌توان بهترین و منزه‌ترین روحانی تاریخ سینمای ایران قلمداد کرد که روحانی‌های فیلم‌هایی چون «زیر نور ماه» و «طلا و مس» در خوبی و تنزه، جملگی از شاگردان مکتب حاج‌یوسف بوده، هستند و خواهند بود.

فیلمساز، به‌مانند ساخته‌های قبلی‌اش، در «رسوایی» نیز از کلیه جذابیت‌های صوتی و تصویی، برای جذب حداکثری مخاطب و زمینه‌سازی بهتر برای اثرگذاری پیام معنوی فیلم بهره می‌گیرد. از شوخی‌های کلامی مانند «در آوردنِ مشروع» و «قابل‌شارژ بودنِ صیغه عقد موقت» گرفته تا جذابیت‌های بصری مانند هارمونی رنگ لب‌های بازیگر زن با رنگ کفش‌هایش و سایر جذابیت‌ها و برجستگی‌های بصریِ از این دست. از این جهت، تماشای رسوایی می‌تواند برای هنرآموزان و علاقمندان به کارگردانی، یک کلاس درس فیلمسازی باشد، و به آنها نشان دهد چگونه می‌توان از جذابیت‌های بصری و صوتی برای این‌که در خدمت ابلاغ پیامی معنوی قرار گیرند، استفاده حداکثری کرد و به قصد خیر به بهترین نحو از آنها بهره گرفت.

در یک کلام، باید گفت «رسوایی» یک فیلم کامل، جامع و مانع است که عمیق‌ترین و متعالی‌ترین مفاهیم الهی را به ساده‌ترین شکل و به زبان هنر برای مخاطب عام بازگو می‌کند، به‌طوری که پس از پایان فیلم، مخاطب احساس می‌کند تجربه‌ای شگفت‌انگیز و رؤیایی را در سیر عالم معنا پشت سر گذاشته است و می‌تواند به این راه طی‌شده نظر بیفکند و محظوظ شود. مخاطب اگر در مسیر فیلم قرار بگیرد، به طور غیرمستقیم و هنری درمی‌یابد که باید در ابتلائات دهر به خداوند توکل داشته باشد، و یاد می‌گیرد که نباید بر اساس ظواهر انسان‌ها قضاوت کند؛ چرا که بسیاری از انسان‌ها را در کوی نیکنامی گذر نداده‌اند و از کوی رندی به مقصد رسانده‌اند. البته آموزه‌های حکمی و اخلاقی فیلم به همین‌ها خلاصه نمی‌شود و در شرح آموزه‌های فیلم کتاب‌ها و جزوه‌ها باید تألیف شود.

کارگردان، همان‌طور که در آثار پیشینش نیز نشان داده بود، در «رسوایی» هم نشان می‌دهد که اسب سرکش سینما را رام کرده و سوارش شده و به‌شکلی غریزی پس از خرق حجاب تکنیک، توانسته است از سینما ظرفی مناسب برای مظروف حقیقت مطلق بسازد؛ به‌طوری‌که طرف و مظروف در تناسب کامل با یکدیگر باشند و نه جایی از ظرف خالی بماند و نه مظروف از لبه‌های ظرف سرریز کند.

اما بعضی از منتقدین معتقدند «رسوایی» در کارنامه سازنده‌اش یک گام بزرگ به جلو محسوب می‌شود. اما اگر این منتقدین به این مهم توجه داشته باشند که تمام ساخته‌های قبلی سازنده «رسوایی»، گام‌های بزرگی به جلو بوده است، و گام بزرگ رسوایی نیز، در راستای گام‌های قبلی و به همان بزرگی برداشته شده است، دیگر حرف نمی‌زنند.
به امید توفیق روزافزون در پرتو رسوایی‌های بعدی...

پ.ن:
عقل سالم، در بدن سالم است و نگارنده، این متن را در کمال سلامت روان و صحت عقل نوشته است. از آنجا که سازنده «رسوایی» بر این باور است که کسانی که فیلمش را بد می‌بینند یا از فیلمش بد می‌گویند؛ دشمنان قسم‌خورده او هستند که می‌خواهند او را در میدان مین زمین بزنند و از رویش رد شوند، یا اطلاح‌طلب‌هایی هستند که می‌خواهند انتقام انتقادهای دوران گذشته را از او بگیرند، یا جوجه‌روشنفکرانی هستند که چشم ندارند موفقیت هنری یک بچه‌حزب‌اللهی را ببینند... عقل سالم حکم کرد نگارنده درباره فیلم همین‌چیزهایی را بنویسد که نوشته است.
::

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 16:47 نويسنده امید مهدی‌نژاد |



پزشکان ایتالیایی یک قلب مصنوعی را که می‌تواند از راه اینترنت کنترل شود، به یک بیمار 65 ساله پیوند زدند. این قلب مصنوعی قادر است اطلاعات را مستقیما و از راه اینترنت به پزشکان انتقال دهد.
با توجه به سرعت پیشرفت علم در ایران، هیچ استبعادی ندارد، تا چند ماه دیگر متخصصین ایرانی نیز به تکنولوژی قلب اینترنتی دست پیدا کنند. ماجراهای زیر، مدتی بعد از پیوند چهارمین قلب اینترنتی در ایران اتفاق خواهد افتاد:

ماجرای اول:
آقا بیژن دارد توی خیابان راه می‌رود که ناگهان قلبش می‌گیرد و روی زمین می‌افتد. عابران دور آقا بیژن حلقه می‌زنند. یکی از میان جمع فریاد می‌زند:
ـ برید کنار، برید کنار. من دکترم...
شخص دکتر خود را به آقا بیژن می‌رساند و او را معاینه می‌کند.
ـ آقا چه‌ش شده؟ زنگ بزنیم اورژانس؟ داره می‌میره؟
ـ نه، لازم نیست. این قلبش اینترنتیه. احتمالا یکی داره یه جایی این دور و برها فیلم دانلود می‌کنه. یک کم بگذره، سرعت برگرده، خودش خوب می‌شه پا می‌شه می‌ره خونه‌ش.

ماجرای دوم:
آقا بیژن و خانواده سر سفره شام نشسته‌اند. دختر آقا بیژن مشغول فرستادن یک نامه الکترونیکی است. روی گزینه اتچ کلید می‌کند تا یک فایل تصویری را به همراه نامه ارسال کند. ناگهان آقا بیژن قلبش را می‌گیرد و می‌افتد.
همه با هم فریاد می‌زنند:
ـ کنسلش کن... آی دختر! کنسلش کن...
دختر آقا بیژن فی‌الفور گزینه کنسل را می‌زند. آقا بیژن آرام آرام به هوش می‌آید.

ماجرای سوم:
آقا بیژن به اتاق دخترش که در حال کار با کامپیوتر است می‌رود.
ـ سلام بابا،‌ قلبتون چطوره؟ بهترید؟
ـ سلام دخترم. شکر خدا، بد نیست. هوا که ابری می‌شه، یک‌کم تپشش کند می‌شه. طبیعیه خب.
ـ خدا رو شکر که خوبین.
ـ دخترم، عباس آقا که اون هم از این قلب‌های اینترنتی وصل کرده می‌گفت یه نرم‌افزار خوب اومده که پر از تم و اسکرین‌سیور و رینگ‌تون و تپش قلب با ریتم‌های مختلفه. می‌تونی برام دانلود کنی، روی قلبم نصب کنم؟ خیلی ریتمش یکنواخت شده، حوصله‌م سر می‌ره.

ماجرای چهارم:
آقا بیژن در صف نان بربری ایستاده است. ناگهان احساس می‌کند قلبش دیگر تاپ‌تاپ نمی‌کند. سینه‌اش را می‌گیرد و روی زمین می‌افتد. همسایه‌ها که می‌دانند قلب آقا بیژن اینترنتی است، فی‌الفور با پسرش تماس می‌گیرند. پسر آقا بیژن نیز فی‌الفور وارد سایت قلب آقا بیژن می‌شود و با تعجب می‌بیند که سایت فیلتر شده است. فی‌الفور با ستاد ملی فیلترینگ در معاونت اطلاع‌رسانی تماس می‌گیرد.
ـ آقا سلام. کمکم کنید. بابام داره می‌میره.
ـ شما باید با شماره فوریت‌های پزشکی تماس بگیرید.
ـ نه نه، قلب بابای من اینترنتیه. الان سایتش فیلتر شده. برای همین داره می‌میره.
ـ هان. خب لابد مطلب خلاف قوانین توی سایت درج کرده بودید.
ـ نه به جان مادرم. فقط تاپ تاپ قلب بابام توش درج شده بوده. تازه فقط دکتر خودش می‌تونسته مطالب سایت رو بخونه.
ـ آهان. خب شاید ساماندهی نشده بودید.
ـ ساماندهی چیه؟
ـ برید توی سایت ساماندهی، سایت‌تونو ساماندهی کنید، بعد فردا تماس بگیرید ببینم چطور می‌شه
ـ آخه الان قلب بابام از کار وایساده، تا اون موقع بابام می‌میره... الو... الو...

ادامه ماجرا:
آقا بیژن در صف نان بربری دار فانی را وداع نکرد. چون یکی در صف ایستادگان، از طریق یو‌اس‌بی قلب آقا بیژن، یک وی‌پی‌ان مخصوص روی قلبش ستاپ کرد و او را از مرگ حتمی نجات داد. البته آقا بیژن به توصیه پزشکش، از طریق یکی از دوستانش در خارج از کشور، یک پروکسی تضمینی خرید و روی قلبش نصب کرد؛ وگرنه باید ماجراهای بیشتری را تحمل می‌کرد. هم‌اکنون آقا بیژن بجز نگرانی از بابت شایعه اینترنت ملی، هیچ غم و غصه‌ای ندارد و خوشحال و شادمان با کمک قلب اینترنتی‌اش به زندگانی خود ادامه می‌دهد.

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 0:3 نويسنده امید مهدی‌نژاد |



یکی از کاشناسان CIA در اقدامی شگفت‌انگیز جزئیات عملیات دستگیری و کشتن عکس بن‌لادن را افشا کرد. این کارشناس که خواهش اکید داشت نامش فاش نشود ضمن تشریح کلیه مراحل انجام این عملیات، گفت: «در این عملیات پیچیده که یکی از مخوف‌ترین، سری‌ترین و بی‌اندازه‌ترین عملیات انجام‌شده بوده است، چندین و چند کارشناس خبره و خبره‌تر دخالت داشته‌اند.» وی در حالی که می‌کوشید صدایش وارد دستگاه‌های شنود نشود، مراحل این عملیات را به شرح زیر اعلام کرد:
«ابتدا در یک صبح بهاری، یک کارشناس مجرب، با کلیک روی آیکون برنامه photoshop در روی دستکتاپ کامپیوتر مرکزی اداره مبارزه با تروریسم سازمان اطلاعات آمریکا، این برنامه را اجرا کرده است. سپس از روی منوی برنامه که در نوار بالا وجود دارد، روی عبارت file کلیک و شاخه open آن را باز کرده است. این مراحل در نهایت سکوت و استتار و با رعایت کلیه مراتب و ملاحظات امنیتی انجام گرفته است. سپس کارشناس مجرب‌تر، از روی درایو D سیستم کامپیوتر مرکزی اداره مبارزه با تروریسم، عکس benladen08.jpg را انتخاب و باز کرده و سپس با احتیاط کامل پس از ورود به کنترل پنل سیستم مرکزی، روی گزینه folder option کلیک کرده و در شاخه view گزینه show hidden files, folders and drives را فعال کرده و بلافاصله به برنامه photoshop بازگشته و در را هم پشت سرش بسته است. سپس عکس jasad.jpg را از فولدر photo در درایو E انتخاب و آن را نیز درست در کنار عکس قبلی باز کرده است. از اینجا به بعد تیم ضربت ارتش سایبری ایالات متحده وارد عملیات شده و با بهره‌گیری از یک کارشناس خیلی مجرب‌تر و با استفاده از امکانات شاخه layer ذیل عکس benladen08.jpg را با ظرافتی باورنکردنی به فوق عکس jasad.jpg الصاق کرده است. سپس بدون فوت وقت، با استفاده از امکانات adjustments موجود در شاخه image ماله‌کشی روی عکس تازه را به انجام رسانده و با کلیک بر روی عبارت save as جسد بن‌لادن را تهیه کرده و عملیات را به سرانجام رسانده‌اند.
این کارشناس CIA می‌گوید این دومین یا پنجمین بار در تاریخ است که دستگاه اطلاعاتی ایالات متحده،‌ هنوز خشک‌نشده، جزئیات عملیات را افشا می‌کند.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 5:0 نويسنده امید مهدی‌نژاد |




مردم شریف و خداجوی ایران سال نو را با پیام نوروزی باراک حسین اوباما (مشهور به حاج‌حسین کنیایی) آغاز کردند. اوباما در پیام نوروزی خود همه‌کار کرد. به مردم ایران حال داد، به حکومت ایران فحش داد. از کودکان و روزنامه‌نگاران ایرانی حمایت کرد و حتی شعر خواند! آگاهان پیش‌بینی می‌کنند این می‌تواند تازه اول داستان باشد. این آگاهان بر این باورند که طی روزهای آتی سال جدید، پیام‌های دیگری نیز از اوباما خطاب به مردم ایران منتشر خواهد شد. توجه شما را به بخش‌هایی از برخی از این پیام‌ها جلب می‌کنیم:

پیام باراک اوباما به مردم سبز ایران، به مناسبت روز طبیعت
...
من امروز می‌خواهم بهترین آرزوهای خود را به کسانی که سیزده خود را به در می‌کنند تبریک بگویم. ثرتین تو دور (سیزده به در) برای مردم ایران به منظور سفر به طبیعت و خوردن کاهو به همراه سکنجبین که یک خوردنی به یاد ماندنی ایرانی است، شامل موهبت‌های بی‌همتایی است که شما از آن برخوردار هستید. اگرچه حق انتخاب برای شما برای آنکه چگونه حکومتی بر طبیعت شما دایر باشد نادیده گرفته شده، اما قوانین طبیعت سرانجام خود را به پیش می‌رود و هیچ قدرتی نخواهد توانست بر سرنوشت دموکراتیک جهان غلبه کند. شما حق دارید سبزه‌ها را به هم گره بزنید و دوباره در میدان آزادی که چمن خوب دارد جمع شوید و فریاد بزنید تا استبداد گوش‌هایش را بگیرد. سیزده به در روز امید و بازآفرینی و سبز شدن است. سربازان ما در افغانستان هوادار شما هستند.
...

پیام باراک اوباما مردم و معلمان ایرانی، به مناسبت روز معلم
...
معلم شمعی است که می‌سوزد و به اطراف نور می‌دهد و همه‌ اتاق را از نور دانایی روشن می‌کند. معلم فرد فداکاری است که در کلاس درس گچ می‌خورد تا فرزندان شما ایرانیان آزادی‌خواه از نور دانش روشن شوید. من می‌دانم که در این روزها برخی از ارزش‌ها را از شما گرفته‌اند. آزادی تجمع، آزادی بیان عقاید، آزادی پوشش، آزادی آموزش در فضای آزاد و آزادی رفتن به جاهایی که دوست دارید. اینها ارزش‌های جهانی است و همه باید از آن برخوردار باشند. اکنون خاور میانه بیدار شده است و از حاکمان می‌خواهد تا حقوق را به آنها برگرداند. مردم مصر معلم مردم ایران خواهند بود و شما معلمان ایران مردم و جوانان را تعلیم می‌دهید تا حقوق خود را بدانند و در خیابان‌ها باشند. ما معلم‌هایی هستیم برای مردم دنیا و تلاش زیادی کردیم تا با حاکمان کشورهای منطقه صحبت کنیم و از آنها بخواهیم تا حقوق انسان‌ها را از آنها نگیرد. اما آنها نپذیرفتند. حال آنکه درس معلم اگر بازخوانی محبت و عشق باشد، حتی در روزهای یکشنبه نیز دانش‌آموزان بازیگوش به مدرسه می‌روند.
...

پیام باراک اوباما به مؤمنان ایرانی به مناسبت آغاز ایام البیض
...
مایلم در این روز باشکوه که روز گریه به درگاه خدای بزرگ و به آرامش رسیدن با استفاده از مذهب است، به شما مردم خداجوی ایران تبریک بگویم. من هر سال در این ایام به همراه خانواده به کلیسا می‌روم. سگم را بیرون در پارک می‌کنم و داخل کلیسا می‌روم و برای همه مردم دنیا دعا می‌کنم. برای آنکه همه در صلح و آرامش باشند و خشونت و بی‌رحمی در دنیا وجود نداشته باشد. من به عنوان رئیس‌جمهور کشوری که با همه انواع خشونت مخالف است و همه فیلم‌ها و عکس‌هایی که در این چند سال منتشر شده دروغ است، از حاکمان شما می‌خواهم که دست از خشونت در برابر مردم بردارند و مهربان باشند. مردم ایران از پیر و جوان و مرد و زن و بچه و بزرگ و ثروتمند و فقیر و مسلمان و مسیحی و نجار و شیرینی‌فروش و بازاریاب، دو سال است که در معرض تعقیب و گریز و آزار و اذیت قرار داشته‌اند. مأموران رژیم شما را در خیابان‌ها دنبال کردند و کتک زدند و روی زمین انداختند و کشتند و قطعه قطعه کردند. ما این‌ها را در فیلم‌ها و عکس‌ها دیدیم. در کشور شما روزنامه‌نگارها و فیلمسازها خاموش شدند یا در حال آن هستند که خاموش شوند. کودکان محکوم به مرگ شدند و نیمی از آنها مردند و ما با ترس خاصی که پیداست داریم شما را نگاه می‌کنیم. و امروز می‌خواهم شما را دعا کنم و شمعی را که سال‌هاست برای شما نذر کرده‌ام ادا کنم. مایلم به شما بگویم که من و خدا با شما هستیم.
...

پیام باراک اوباما به مناسبت روز ملی شعر
...
شعر هنر زیبای ایرانی است که دوست دارم آن را با شما در میان بگذارم. مردم ایران با شعر دلبستگی‌های بسیار دارند و من خودم شعر می‌گویم و نه‌تنها همه پیام‌های من دارای شعر است، بلکه این هم شعری است که برای شما گفته‌ام:
پول آب را باید ندهید
پول گاز را هم جدا
به خیابان‌ها بیایید
و با گل و سبز در دست
آزادی را روی دیوارها بنویسید
به امید آن روز
و دیگر هیچ.
اکنون می‌خواهم سخنانم را با نقل قولی از شاعر میهن شما احمد شاملو پایان ببرم. شاعری که با سانسور زیاد مواجه شده و نمی‌تواند از خانه خود خارج آید. شاعری که شعرهای او مرزها را پاره کرده و عبور از آسمان را به شکلی سریع در برنامه خود دارد:
دهان تو را بو می‌کنند
برای آن‌که از عشق حرف نزده باشی
ای ناز
بیا عشق را در کشو دراور قایم کنیم.
آرزو می‌کنم روز شعر برای همه ایرانی‌ها در خارج کشور و در ایران ارمغان هنر و کلمه‌های زیبا باشد. از شما سپاسگزارم.

پیام باراک اوباما به مناسبت دوازدهم تیر، سالگرد سقوط هواپیمای ایرباس
...
مایلم تبریک و تسلیت خود را برای درگذشت ناگهانی تعدادی از هموطنان شما در هواپیما به شما اعلام کنم. امروز روزی است که سربازان ما که برای حفظ آرامش شما در خلیج مهمان شما بودند شاهد سقوط هواپیمای مسافری بودند که از ایران به کشور امارات می‌رفت. این یک اشتباه دید بود. سربازان ما سخت مشغول نگهبانی از صلح بودند و حکومت شما صلح را به خطر انداخته بود. یک هواپیما آمد و سربازان ما دیدند که یک هواپیمای نظامی است که می‌خواهد آنها را بمباران کنند. آنها از خود دفاع کردند و موشک از ترس شلیک شد. موشک به هواپیما خورد و هواپیما در آب افتاد. این یک حادثه بود و من در آن زمان کوچک‌تر بودم. من جوان بودم و دیدید که آینده از آن جوانان است. جوانانی که خودشان سرنوشت خودشان را تعیین می‌کنند. حاکمان شما می‌خواهند نفرت از آمریکا را در شما داخل کنند. دلیلی برای این نفرت نیست. گذشته گذشته است و برنگشته است و از نفرت هیچ چیز بیرون نمی‌آید.  شما مردم ایران زنجیرهای نفرت را که در دست و در پای شما بسته شده است، پاره می‌کنید و فرهنگ باستانی خود را بر استبداد دینی پیروز می‌کنید. من با شما هستم و این اندوه را بر شما تسلیت می‌کنم و به شما می‌گویم که از این به بعد هم می‌توانید روی ما حساب کنید.

[با تشکر از گوگل‌ترانسلیت برای ترجمه سریع پیام‌ها]


+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 1:29 نويسنده امید مهدی‌نژاد |



1. علیرضا قزوه را کسی نیست که نشناسد. شاعری که دستش همیشه به خیر است و زبانش هماره گویا به شعر. اصولاً چه درباره شعر قزوه و چه درباره شخصیتش، هرچه بگوییم کم گفته‌ایم. درباره شعرش مختصر می‌توان گفت در غزل و مثنوی و دوبیتی و رباعی و ترکیب‌بند و ترانه و نیمایی و سپید و جد و طنز تواناست و کم شاعری می‌توان یافت که در همه این قوالب طبع‌آزمایی کرده باشد و از عهده برون آمده باشد. همچنین، قزوه از معدود شاعرانی هم هست که در میانسالی، به قوت ایام جوانی و چه‌بسا قوی‌تر از آن ایام شعر می‌سراید. درباره شخصیتش هم این بس که سراغ نمی‌توان کرد خدمتی در حق کسی از دستش برمی‌آمده و دریغ کرده باشد. بشخصه دو سه تن از شاعرانِ دوست را می‌شناسم که در اوج گرفتاری، قزوه به دادشان رسیده و دست‌شان را گرفته است... که بماند.
البته ممکن است باشند کسانی که از قزوه بد دیده باشند و بد بگویند. خیلی‌های دیگر هم هستند که با این‌که از قزوه بد ندیده‌اند، بدش را می‌گویند! اما ما که کلاً خوبی دیده‌ایم، طبیعی است که جز خوبی‌اش هم نگوییم.

2. اما ماجرای قزویات شاعران معاصر(!) از آنجا شروع می‌شود که شاعر نازنین، سیداکبر میرجعفری، پنج شش سال پیش از این شعری می‌گوید در شأن علیرضا قزوه، با این مطلع:
باز اما عليرضا قزوه
شاعرِ ما عليرضا قزوه
سید میرجعفری البته طنزسرا نیست، اما گه‌گاه که قلمش به طنز می‌رود، به اقتضای نمک ذاتی، می‌سراید و خوب هم می‌سراید. نمونه‌اش هم همین که برای قزوه سروده است. هم شعر خوش‌ردیف است و هم سوژه خوب‌ سوژه‌ای است، در نتیجه طنزپرداز را مثل عسل که به مگس چشمک می‌زند، به طرز غریبی خود فرا می‌خواند. نگارنده پس از مطالعه شعر میرجعفری، طبعی به دریا زد و دو فقره قزوه‌نامه سرایش کرد. این سه قزویه (دوتای بنده و یکیِ میرجعفری) در افواه خصوصی روایت می‌شد و شاعر بود که به قافله قزوه‌سرایان می‌پیوست. محمود حبیبی کسبی، جواد زهتاب و سعید بیابانکی شاعرانی بودند که ارادت‌شان را به علیرضا قزوه منظوم کردند و در نهایت نیز ناصر فیض بود که وارد گود شد و در ادامه این منظومه، برای قزوه سرود.
این شعرهای سروده‌شده توسط این شاعران، علاوه بر ردیف مشترک، یک خصیصه مشابه دیگر نیز دارند. و آن این‌که هیچ‌کدام از جاده ادب خارج نشده‌اند و احترام ممدوح را زیر علامت سؤال نبرده‌اند.

3. یکی دو هفته پیش از این، در محفلی نیمه‌خصوصی ابیاتی از قزوه‌نامه‌های‌مان را برای شخص قزوه خواندیم و اجازه تلویحی انتشارش را از او گرفتیم. چند شب پیش نیر ناصر فیض در بالاترین سطح ادبی ممکن، یعنی در ضیافت سالانه شاعران در محضر رهبر انقلاب، قزوه‌نامه‌اش را خواند و بدین‌ترتیب قال قضیه را به طرزی اساسی کند.
و حالا بر اساس آنچه گفته شد، «قزویات معاصر» را فی‌المجلس در همین‌جا مشاهده می‌فرمایید:


1
سیداکبر میرجعفری فرماید:
باز اما عليرضا قزوه | شاعرِ ما عليرضا قزوه
واقعاً رونقي ز نو بخشيد | شعر نو را عليرضا قزوه
يک تريبون تازه آوردند | رفت بالا عليرضا قزوه
غزلِ اعتراض مي‌فرمود | دست تنها عليرضا قزوه
در دوبيتي قصيده مي‌گويد | مثل بابا عليرضا قزوه
پروژه: شعر ناب آييني | کارفرما: عليرضا قزوه
ناگهان شاعري جهاني شد | تازگي‌ها عليرضا قزوه
روي جلد مجله مي‌خوانيم: | «گفتگو با عليرضا قزوه»
نوبل سال بعد از آنِ کيست؟ | شاملو يا عليرضا قزوه؟
همه‌جا پهن مي‌شود، مثلِ | مبلِ کم‌جا عليرضا قزوه
آستينش بلند اگر باشد | مي‌کند تا عليرضا قزوه
مثل استادِ دهر «بلخاري» | هست زيبا عليرضا قزوه
مکه رفته، چرا نمي‌گوييد | حاج آقا عليرضا قزوه؟
کاش روزي ايتاليا بروند | يک تُک‌پا عليرضا قزوه
پاپ را سرفراز فرمايند | سرور ما عليرضا قزوه
السلام عليک مي‌گويد | از همين‌جا عليرضا قزوه
بارها با سران کفر و نفاق | کرده دعوا عليرضا قزوه
انقلابي‌تر است حتي از | «چه‌گوارا» عليرضا قزوه
دوست دارد که مملکت بشود | مثل کوبا عليرضا قزوه
از قضا چون «جميله بوپاشا» | هست رعنا عليرضا قزوه
می‌گذارد نماز و نگذارد | رو به هرجا عليرضا قزوه
گرچه شيرين، مناسب سوگ است | مثل حلوا عليرضا قزوه
اطلاعات جالبي دارد  | از قضايا عليرضا قزوه
هيس آقا، مگر نمي‌بينيد | کرده لالا عليرضا قزوه
***

2
امید مهدی‌نژاد فرماید:
پشت سنگر علیرضا قزوه | توی دفتر علیرضا قزوه
جنب مسجد علیرضا قزوه | بیت رهبر علیرضا قزوه
همه بارها به گرده اوست | بنز خاور علیرضا قزوه
در مجلات سبز و زرد و وزین | روی منبر علیرضا قزوه
این‌طرف‌تر علیرضا قزوه | آن‌طرف‌تر علیرضا قزوه
همه جا هست و گاه دیده شده | جای دیگر علیرضا قزوه
در تمام مسابقات اخیر | بوده داور علیرضا قزوه
شعر، قصه، تئاتر، نقاشی | کل کشور علیرضا قزوه
طنز هم گاهگاه می‌گوید | «فیض» اکبر علیرضا قزوه
گرچه خود در محل مرفوع است | می‌کند جر علیرضا قزوه
بد نبوده، ولی به لطف خدا | شده بهتر علیرضا قزوه
حالیا از تمام پنجره‌ها | می‌کشد سر علیرضا قزوه
اعتبارش به دکترایش نیست | عین «قیصر» علیرضا قزوه
خواهران نیز اقتدا کردند | به برادر علیرضا قزوه
می‌توان فتح کرد دهلی را | با دو لشکر علیرضا قزوه
بین ایران و هند و پاکستان | شد مخیر علیرضا قزوه
از «سپانلو» کسی سراغ گرفت | شد مکدر علیرضا قزوه
از «مؤدب» شنیده شد شعری | شد مکرر علیرضا قزوه
از کسی ادکلن گرفت شبی | شد معطر علیرضا قزوه
کت و شلوار قهوه‌ای پوشید | شد موقر علیرضا قزوه
چند لامپ هزار روشن شد | شد منور علیرضا قزوه
زیرکی گفت: «بهترینی تو» | کرد باور علیرضا قزوه
گفته شد بیست و چند بیت اینک | شعر اندر علیرضا قزوه
کیست تجدید مطلعش سازد | بار دیگر علیرضا قزوه
***

3
ایضاً دوباره امید مهدی‌نژاد فرماید:
با سیاست علیرضا قزوه | با کیاست علیرضا قزوه
پل گیشا، تقاطع حافظ | سر همت علیرضا قزوه
هرکجا لازم است می‌آید | بی‌ملالت علیرضا قزوه
دست او در ریاست و پایش | در حراست علیرضا قزوه
حوزه، ارشاد، سازمان، دفتر | یا سفارت علیرضا قزوه
می‌زند در دهان بدگویان | با رشادت علیرضا قزوه
از «معلم» سر است از نظرِ | قد و قامت علیرضا قزوه
سفره استعاره را دیشب | کرد غارت علیرضا قزوه
شاعران را برای کنگره‌ها | کرد دعوت علیرضا قزوه
همه را راهی تریبون کرد | طبق نوبت علیرضا قزوه
شاعری قصد نوگرایی داشت | داد رخصت علیرضا قزوه
فاضلی خواند بهر او شعری | برد لذت علیرضا قزوه
سکه‌ها را میان شاعرها | کرد قسمت علیرضا قزوه
شاعران هی شراب می‌خوردند | خورد شربت علیرضا قزوه
اتفاقاً میانه‌اش خوب است | با شریعت علیرضا قزوه
من خودم ديدمش که با رهبر | کرد صحبت عليرضا قزوه
پنج نوبت نماز می‌خواند | روی تربت علیرضا قزوه
بلکه بیش از بقیه می‌خواند | یک‌دو رکعت علیرضا قزوه
اهل تجدید نیست، نه دائم | نه موقت علیرضا قزوه
دو سه منظومه گفته در عرضِ | دو سه ساعت علیرضا قزوه
چندتا عاشقانه هم گفته | با خجالت علیرضا قزوه
معترض بوده و مشخص نیست | از چه بابت علیرضا قزوه
مهربان است و لطف‌ها دارد | با رعیت علیرضا قزوه
بسکه زحمت کشیده با اخلاص | بهر ملت علیرضا قزوه
آرزوی همه‌ست تا برسد | به شهادت علیرضا قزوه
عاقبت بهر حفظ ایمانش | کرد هجرت علیرضا قزوه
دعوت کافران هندی را | کرد اجابت علیرضا قزوه
گرچه با رفتنش به شعرِ خودی | زد خسارت علیرضا قزوه
رفت در سرزمین هندوها | به بشارت علیرضا قزوه
از همه شاعران عزیزتر است | نزد دولت علیرضا قزوه
اقتدا گر کند به آقایان | طبق سنت علیرضا قزوه
می‌رسد زود با همین سرعت | به وزارت علیرضا قزوه
شاعران خودی ثنا گفتند | داد خلعت علیرضا قزوه
شاعران خودی سفر رفتند | در معیت: علیرضا قزوه
حیف، از شاعران غیرخودی | خورد تهمت علیرضا قزوه
لکن از حیث سینه و اینها | داشت وسعت علیرضا قزوه
با خودش فکر کرد و حرفی زد | در نهایت علیرضا قزوه
گفت: «با قدرت است، اما نیست | اهل قدرت علیرضا قزوه»
پس به بالش گذاشت تا خود صبح | سر راحت علیرضا قزوه...
***

4
ایضاً سیداکبر میرجعفری فرماید:
از دم در عليرضا قزوه | رفت آن‌ور علي‌رضا قزوه
بعد از آن دوستان او گفتند | شده بهتر عليرضا قزوه
و لذا حرف دوستانش را | كرد باور عليرضا قزوه
دوستاني كه مي‌كنند سلام | همچنان بر عليرضا قزوه
با سلامي كه مي‌كند با آن | خستگي در عليرضا قزوه
در ره دوستان چه عرض كنم | مي‌دهد سر عليرضا قزوه
گاه اگر سكه‌اي به كس داده | نيست زرگر عليرضا قزوه
رفت در آب جوي و ميدانست | مي‌شود تر عليرضا قزوه
با دو چشمِ نَشُسته مي‌بيند | جور ديگر عليرضا قزوه
مثل اشكال مي‌شود وارد | از همين در عليرضا قزوه
جاي بلبل نگاه مي‌دارد | گربه نر عليرضا قزوه
در تقلا شبيه اسفند است | روي مجمر عليرضا قزوه
نيست يعني شبيه خاكستر | خاك بر سر عليرضا قزوه
پر داغ است و گرم مي‌جوشد | چون سماور عليرضا قزوه
هر كجا باز شد دري، ديدم | پشت آن در عليرضا قزوه
با همين حيله‌هاي معمولي | نشود خر عليرضا قزوه
نفروشد به هيچ شاعره‌اي | هيزم تر عليرضا قزوه
و هميشه نگاه‌شان كرده | مثل خواهر عليرضا قزوه
شايد اصلاً براي بعضي‌شان | بوده مادر عليرضا قزوه
بعد از اين از وسايل شعر است: | شمع، دفتر، عليرضا قزوه
اين سه‌تا هم كنار هم باشند: | نطق، منبر، عليرضا قزوه
***

5
محمود حبیبی کسبی فرماید:
گل شب‌بو علیرضا قزوه | ناف آهو علیرضا قزوه
هر گلی بوی خویش را دارد | گل کم‌بو علیرضا قزوه
هرطرف رو کنیم نامی از اوست | هرکه هرسو علیرضا قزوه
سازمان، بیت، حوزه، دانشگاه | سایتِ یاهو علیرضا قزوه
معبد و خانقاه و معبد و دیر | همه‌جا او علیرضا قزوه
شعر اگر قله‌ای‌ست مستحکم | برج و بارو علیرضا قزوه
زنِ پررو فروغ فرخزاد | مردِ کم‌رو علیرضا قزوه
سرِ بی‌مو سهیل محمودی | سرِ کم‌مو علیرضا قزوه
میرشکاک اگر سی‌وسه‌پل است | پلِ خواجو علیرضا قزوه
هندوانه علیرضا راهب | آلبالو علیرضا قزوه
عسلِ اردبیل ناصر فیض | آبِ لیمو علیرضا قزوه
رفت کوبا، ولی به ما برعکس | گفت باکو علیرضا قزوه
لیلیِ لولیانِ هند شده | شده لولو علیرضا قزوه
بیدلِ گرمساری آمده است | لقبِ او علیرضا قزوه
در ریاضت برای مرتاضان | شده الگو علیرضا قزوه
سرش اندر بلاد کشمیر است | پاش جامو علیرضا قزوه
جمله جوکیان تبت را | کرده جادو علیرضا قزوه
همه را با نظام اسلامی | کرده همسو علیرضا قزوه
دست خود را کجا فرو کردی؟ | توی کندو؟ علیرضا قزوه!
دیدمش چاق‌تر نشان می‌داد | چند کیلو علیرضا قزوه
دست خود را سه کس نمی‌برند: | قمه، چاقو، علیرضا قزوه
***

6
جواد زهتاب فرماید:
گویِ چوگان علیرضا قزوه | مردِ میدان علیرضا قزوه
آمده بعد از انقلاب انگار | سوی تهران علیرضا قزوه
کارهای جوانی خود را | کرده کتمان علیرضا قزوه
همچنانی که نوجوانی را | کرده پنهان علیرضا قزوه
ارتباطش همیشه مبهم بود | با جوانان علیرضا قزوه
با بقیه مرواداتی داشت | مثل انسان علیرضا قزوه
گفته شعر از فضای نخلستان | در خیابان علیرضا قزوه
دو سه تا شعر عاشقانه سرود | شد پشیمان علیرضا قزوه
فیض، اسفندقه، براتی‌پور | جعفریان، علیرضا قزوه
همه از شاعران این بیتند | گل ایشان: علیرضا قزوه
سیرت خویش را در آینه دید | گشت حیران علیرضا قزوه
رفت در هند و خال هندو دید | شد مسلمان علیرضا قزوه
بعد جنگ سی و سه روزه، سریع | رفت لبنان علیرضا قزوه
همه‌جا را گمان کنم دیده‌ست | غیر زندان علیرضا قزوه
چون همیشه علیرضا قزوه | پس کماکان علیرضا قزوه
بهترین شاعر جهان: لورکا | بعد از ایشان علیرضا قزوه
گاهی از شعر شاعران کهن | می‌خورد نان علیرضا قزوه
مشکل شعر را در این کشور | کرد آسان علیرضا قزوه
شعر را داده در دو قرن اخیر | سر و سامان علیرضا قزوه
نرخ مجموعه چاپ کردن را | کرده ارزان علیرضا قزوه
اهل سیگار نیست، اما هست | اهل قلیان علیرضا قزوه
با خودش می‌زند قدم گاهی | زیر باران علیرضا قزوه
دزد یک‌شب به خانه او زد | شد پریشان علیرضا قزوه
بعد دزدی چقدر دعوا کرد | با نگهبان علیرضا قزوه
شعرتان را نوشته بود یکی | پشت نیسان، علیرضا قزوه!
در سپاهان منارجنبان را | کم بجنبان، علیرضا قزوه!
عکس‌هایی گرفته بعد از جنگ | با اسیران علیرضا قزوه
قاب کرده بزرگ و چسبانده | کنج ایوان علیرضا قزوه
کاش می‌رفت و جاودان می‌شد | چون شهیدان علیرضا قزوه
از همه شاعران روشنفکر | شد گریزان علیرضا قزوه
هم برای حمایت از دولت | داده تاوان علیرضا قزوه
هم اگر سکه‌ای به او دادند | کرد جبران علیرضا قزوه
فتنه‌های اخیر را خواباند | چون جکی‌چان علیرضا قزوه
چند روزی در این سراچه خاک | هست مهمان علیرضا قزوه
بعد از آن نیز می‌کند تسلیم | جان به جانان علیرضا قزوه
شعر با نام قزوه بود ولی | این سرانجام قزوه بود ولی
شعر او سست بود یا فاخر؟ | بگذر از این‌که او چه شد آخر
آخرین خط جام را بنگر | دانه بگذار و دام را بنگر
پس، پس از او به هم نزن صف را | شادی روح او بزن کف را
***

7
سعید بیابانکی فرماید:
از اکابر علیرضا قزوه | از نوادر علیرضا قزوه
شعر ما را به شبه‌قاره هند | کرد صادر علیرضا قزوه
به غنیمت گرفت کلی چیز | مثل نادر علیرضا قزوه
جای نبش سمیه یک‌شب رفت | نبش یاسر علیرضا قزوه
چند تا شعر نو سر هم کرد | شد معاصر علیرضا قزوه
رفت خارج برای حفظ نظام | خورد «واتر» علیرضا قزوه
سال‌ها رفته خارج و مانده‌ست | پاک و طاهر علیرضا قزوه
اصفهان رفت، مردمش گفتند: | «چندی لاغِر علیرضا قزوه»
هرکجا جشنواره برپا بود | حی و حاضر علیرضا قزوه
ربع و نیم و تمام و هرچه که بود | بود شاکر علیرضا قزوه
شعرش از این و آن شنیده شده‌ست | متواتر علیرضا قزوه
سالها از برای مادرِ شعر | بود «فادِر» علیرضا قزوه
نشتیِ شعر را مراقب بود | مثل واشر علیرضا قزوه
رفت دهلی، هزارتا شب شعر | کرد دایر علیرضا قزوه
توی کشتی علیرضا قزوه | در بنادر علیرضا قزوه
دعوتش کرد کفش ملی، رفت | یزد تایر علیرضا قزوه
ز یمین و یسار می‌تازد | هست شاعر علیرضا قزوه
***

8
ناصر فیض فرماید:
با سر آمد علیرضا قزوه | شد سرآمد علیرضا قزوه
همه باید به یک‌طرف بروند | تا شود رد علیرضا قزوه
شعرهایش در ابتدا بودند | یک مجلّد علیرضا قزوه
چاپ آثار او پس از چندی | شد مجدد علیرضا قزوه
نیست جایی و نیست ارگانی | که نباشد علیرضا قزوه
شک ندارم که بیشتر از صد | شغل دارد علیرضا قزوه
بیت رهبر علیرضا قزوه | توی مرقد علیرضا قزوه
هرکجا می‌روی پیِ کاری | می‌رسد عد(!) علیرضا قزوه
کنگره نیست کنگره، وقتی | که ندارد علیرضا قزوه
هیچ‌کس مصرعی نخواهد خواند | تا نیاید علیرضا قزوه
نمره دیگران اگر شد بیست | شد ولی صد علیرضا قزوه
به یقین رشد کرده از هر حیث | خاصه از قد علیرضا قزوه
شکر ایزد که زن گرفت و نماند | یک مجرد علیرضا قزوه
بوقِ تک‌تک تمام شاعرها | بوقِ ممتد علیرضا قزوه
یک‌نفر گفت: «مخلصیم آقا» | گفت: «باشد» علیرضا قزوه
وای بر حال تو اگر با تو | بشود بد علیرضا قزوه
من که می‌ترسم از عواقب آن | به محمد، علیرضا قزوه!
قزوه یک شاعر است، اما، کاش... | هیس، آمد علیرضا قزوه
***

9
محمدکاظم کاظمی فرماید:
شاعر حق‌، علي‌رضا قزوه   |    شعر مطلق علي‌رضا قزوه‌
علف هرز، باقي شعرا   |   گل زنبق‌، علي‌رضا قزوه‌
گوي سبقت ربوده در خُردي   |   از فرَزدَق‌ (1) علي‌رضا قزوه‌
و بيفزوده بر معلّقه‌ها (2)   |   يك معلّق‌، علي‌رضا قزوه‌
رو به رشد است كوري‌ِ چشمِ   |   هرچه احمق‌، علي‌رضا قزوه‌
روزگاری به صفحة شطرنج   |   بود بَيدَق‌، علي‌رضا قزوه‌
بعد تا سر حد وزیر شدن   |   رفت تق‌تق علی‌رضا قزوه
و فقط تا مقام رایزنی   |   شد موفق علی‌رضا قزوه
به گمانم كه نامش از «قزوين‌»   |   گشته مشتق‌، علي‌رضا قزوه‌
(کم کم این تنگناي قافيه‌ها   |   مي‌دهد كار دست ما و شما
تا شود مشكل قوافي حل   |   فتحه را مي‌كنم به كسره بدل‌)
*
شمس مشرق علي‌رضا قزوه   |   صبح صادق علي‌رضا قزوه‌
هم مصحح علي‌رضا قزوه   |   هم محقق علي‌رضا قزوه‌
با جميع طوايف و طبقات   |   شد مطابق علي‌رضا قزوه‌
در تمام امور فرهنگي   |   مردِ لايق علي‌رضا قزوه‌
بر همه مشكلات اجرايي   |   شده فايق علي‌رضا قزوه‌
در مداوای کلّة کَل شعر   |   بوده حاذق علی‌رضا قزوه
بي‌جهت گفته‌اند: «با هر باد   |   شد موافق علي‌رضا قزوه‌»
زده با شعر خويش‌، بر دهن‌ِ   |   هر منافق‌، علي‌رضا قزوه‌
*
بود چندي حقير را استاد   |   و مشوّق علي‌رضا قزوه‌
ليكن اكنون نمي‌كند تشويق   |   مثل سابق علي‌رضا قزوه‌
به گمانم كه از دو نقد اخير   |   شد كمي دق‌ (3) علي‌رضا قزوه‌
*
ترك دهلي نمي‌كند، حتماً   |   شده عاشق علي‌رضا قزوه‌
داده از کف به خال هندویی   |   عقل و منطق علی‌رضا قزوه
ـ پير اين قوم كيست بعدِ شما؟   |   گفت «مشفق‌» (4): ـ علي‌رضا قزوه‌!
عاقبت شعر مي‌شود ملّي   |   و «مصدق‌»: علي‌رضا قزوه‌
مشهد، 26 مهر 1389

***
1. فرزدق‌: شاعر بزرگ عرب‌
2. معلّقات سبع در شعر عرب‌.
3. «دق‌» در فارسي افغانستان‌، معني «ناراحت‌» و «قهر» است‌. در اين بيت به دو نقد اين حقير به ديوانهاي بيدل به كوشش قزوه اشاره شده است‌.
4. استاد مشفق كاشاني‌، شيخ‌الشعراي امروز.




 
+ تاريخ شنبه ششم شهریور 1389ساعت 13:45 نويسنده امید مهدی‌نژاد |

 

 

 

ویراست دوم/ 18 مرداد

1. آقا ابوالفضل زرویی نصرآباد، آن‌قدر سالار است و آن‌قدر مرد است و آن‌قدر بزرگوار است، که بود و نبود سبیل، در [یا بر] صورتش، از این‌جهت لااقل، چندان توفیری در احوال جهان ندارد.

2. البته که در مملکت و جهان، مسائلِ از سبیل آقا زرویی مهم‌تر وجود دارد، اما این چه ربطی دارد به اصل موضوع؟

3. سبیل آقای زرویی، آن‌چنان که برخی از دوستان افاضه فرموده‌اند، جزو حریم شخصی ایشان نیست. به شهادت شعرهایی که برای حضرت ایشان گفته‌ایم و گفته‌اند که در قریب به اتفاق آنها، این عنصر سبیل هست و حضور پررنگی هم دارد و با نبود آن، بخشی از شعر طنز معاصر روی هوا می‌ماند!

*

در نتیجه، با اعتماد به بزرگواری معهود استادمان آقاابوالفضل زرویی، بدون هم‌فکری و مشورت با دوستان خیرخواه، جسارتی کردیم و در یک شب تابستانی نهضت «س.ز.» را راه‌اندازی کردیم. نهضتی که هدف آن ترغیب استادمان زرویی بود به این‌که دوباره آن سبیل جاودانی را احیا کند. این نهضت در آغاز علنی نبود و با دعوت پنهانی از چند تن از طنزسرایان آغاز شد. اما چند روز بعد از آن نهضت وارد فاز علنی شد و اکنون هنوز در همان فاز جریان دارد.

هرچند، همان روزهای اول بود که حضرت زرویی ندا داد که جای خالی آن سبیل سالار در حال پر شدن است و به قول خود استاد: «سبیل در دست مرمت است.» اما نهضت ما تا نیل به مقصد نهایی ادامه خواهد داشت!

در اینجا شعرهای لبیک‌گویندگان به نهضت در فاز اول (که باید جزو سابقون السابقون شمرده شوند) را می‌خوانید:

 

 

1

جواد نوری:

آن قله کوه طنز را برگردان

بی‌جان شده، روح طنز را برگردان

رویش بده آن سبیل و شارب، یعنی

دوران شکوه طنز را برگردان

***

 

2

محمدکاظم کاظمی:

ای مردِ همه طنزوران! مانده نباشی

گفتند که نابود شد آن سبلت داشی

گفتی که بریدند از این باغ، درختان

گفتی که چریدند در این کشت، مواشی

باور نتوان کرد چنین فاجعه بر تو

شاید گذرت خورده به سلمانی ناشی

از مردی تو آنچه عیان است سبیل است

حیف است اگر این چیز عیان را بتراشی

این اصل نباد برود از کف یک مرد

غم نیست اگر می‌شود اصلاح، حواشی

***

 

3

سعید بیابانکی:

فدای طنز مرغوب و اصیلت

به قربان صفای بی‌بدیلت

بیا تا یک‌صدا از او بپرسیم:

ابوالفضل زرویی! کو سبیلت؟

***

 

4

علی‌رضا قزوه:

 

1

در خبر خواندم «بوفضل زرویی» زده است

آن سبیلی که نشانی ز فراوانی بود

کاش آن تیغ به جای دگرش می‌خوردی

که تراشیدن آن از سر نادانی بود

آن سبیل تو ـ ابوالفضل! ـ سبیل تو نبود

غیرت دولت ساسانی و سامانی بود

شیوه و سبک سبیل تو ز هندی بتر است

شیوه سبلت تو سبک خراسانی بود

ناصرالدین‌شاه از سبلت تو می‌ترسید

این سبیلی‌ست که شایسته سلطانی بود...

 

2

دیدن عکس زرویی بی‌سبیل

باعث اندوه و دلتنگی شود

عده‌ای این‌رنگی و آن‌رنگی‌اند

تو مبادا سبلتت رنگی شود

بعد از این کوچک‌ترین تغییر آن

با همه باید هماهنگی شود

طرح من این است: اول آن سبیل

ثبت در میراث فرهنگی شود!

 

3

تو ابوالفضل زود پیر شدی

سن و سال قیافه‌ات بالاست

ریش‌ها زود می‌شوند سپید

ریش‌ها را بزن تو بی کم و کاست

لیک اندر سبیل دقت کن

تو که مو را کشیده‌ای از ماست

نه در ایران زمین، که اندر مصر

سر موی سبیل تو غوغاست

شاید این خدعه کار اسرائیل

شاید این حیله کار آمریکاست

گویمت با زبان خوش حرفی

تا بفهمند جمله از چپ و راست

با تو اتمام حجت است این حرف

خیر بیناد آن‌که خیر تو خواست

بعد از این بی‌سبیلت ار بینیم

قتل عمدت اگر کنیم بجاست

ریش خود را خودت بزن، من‌بعد

اختیار سبیل تو با ماست

 

4

او سبیل خود تراشیده‌ست و ما

همچنان ذکر جمیلش می‌کنیم

دوستداران ابوالفضلیم ما

می‌کشیم او را ـ ذلیلش می‌کنیم

بارالها، گرچه کوتاهی از اوست

با دعا کردن طویلش می‌کنیم

می‌بریمش تا مصلای کتاب

رونمایی از سبیلش می‌کنیم

***

 

5

اسماعیل امینی

شوکت انسانی مردان سبیل

صولت مردانۀ انسان سبیل

خلقت را نقطۀ اوج است مرد

مردان را نقطۀ پایان سبیل

صاف شده صورت مردان چو یخ

بر یخ‌ها آتش سوزان سبیل

راست و چپ راهی گمراهی‌اند

راه حقیقت را میزان سبیل

نیمی از ایمان که به ریش است و پشم

نیمۀ والاتر ایمان سبیل

باری در قحطی مردانگی

چارۀ این قحطی و بحران سبیل

***

 

6

محمدرضا ترکی:

سبیلی را به بیلی نصب کردند

سپس مانند اویی آفریدند!

ز طبع شکرین و طنز زیباش

چه خوشمزه هلویی آفریدند

سبیلش را چو زد در بین یاران

به ناگه های و هویی آفریدند

برای شاعران با این بهانه

مجال گفتگویی آفریدند

چک تضمینی طنز است بی‌شک

از آن سبلت چو مویی آفریدند

***

 

 

نهضت ادامه دارد!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 20:34 نويسنده امید مهدی‌نژاد |

 

 

 

 

ماه مبارک نزدیک است. در نتیجه همراه با صدا و سیمای معنویت‌پرور، ضمن تقدیم یک فیلمنامه معناگرا، شما را با غوطه خوردن در معنویت دعوت می کنیم.

 

 

 

 

 

 

شخصيت‌ها:

يونس/ مرد/ عابر پياده/ راننده تاکسي/ دختر خياباني/ پير معنوي/ باران

 

 

 

شب ـ خارجي ـ پارک هنرمندان

يونس، پسري جوان که محاسني نوراني دارد و پيراهن سفيدي به تن کرده و يقه آن را نيز به سفتي بسته است، روي يکي از نيمکت‌هاي پارک هنرمندان نشسته و مشغول تآمل در مسائل بنيادين هستي است. در همين حين ناگهان صداي پايي به گوشش مي‌رسد. يونس سرش را از جيب تفکر بلند مي‌کند و مردي قدبلند و ميان‌سال را مي‌بيند که پالتو بلندي پوشيده و يقه پالتو را نيز به بالا برگردانده و به طرف او نزديک مي‌شود. مرد به نيمکت يونس که مي‌رسد، مي‌ايستد.

مرد [با صدايي گرفته و گردآلود]:

سلام، مرد جوان!

يونس:

سلام.

مرد:

اجازه مي‌ديد روي اين نيمکت بشينم؟

يونس:

خواهش مي‌کنم. جهان از آن خداوند است و براي بندگان خدا هميشه جايي هست.

ناگهان تشعشع قرمز رنگي از چشم مرد بيرون مي‌جهد. يونس متوجه اين تشعشع نمي‌شود و مرد نيز تشعشع را فرو داده و به‌سرعت به حالت سابق برمي‌گردد. مرد، آرام کنار يونس مي‌نشيند و با لحن خاصي به او نگاه مي‌کند.

مرد:

شب است و من مرد تنهايي هستم. تنهاي تنها. سخته. تنهايي خيلي سخته.

يونس:

چرا تنها؟ خدا هميشه حاضر و ناظر بر اعمال ماست. با خدا هيچ‌کس تنها نيست.

مرد:

شايد راست بگي. اما اگه راستش رو بخواي من مدتيه که در وجود خدا شک کرده‌م. مدتيه به اين فکر مي‌کنم که آيا واقعاً خدايي هست؟

يونس [با مهرباني]:

بله که هست. نگاه کن. لاي آن شب‌بوها، پاي آن سرو بلند، لب سجاده رود،‌ اينجاها مي‌توني حضور سبز خدا رو لمس کني و با او خاضعانه به نيايش بشيني.

مرد [آهي مي‌کشد]:

خيلي دوست دارم، خيلي دوست دارم که اين کار رو بکنم. ولي يأس در من ريشه دوونده و سراپاي منو به شدت در خودش گرفته.

يونس:

آه... چه بد!

مرد:

تو خيلي خوبي. ايمان تو منو تحت تأثير قرار داد. [بعد از لحظه‌اي مکث] ببينم، تو مي‌توني به من کمک کني؟ مي‌توني به من کمک کني که دوباره به دامن حقيقت و معنويت برگردم؟

يونس:

حتماً. من يه بنده ساده خدا هستم. اما کمکت مي‌کنم. کمکت مي‌کنم تا از نااميدي رها بشي.

مرد:

از تو ممنونم... اما مي‌دوني که اين کار خيلي سخته. آخه براي اين کار يا تو بايد در من حلول کني يا من در تو.

يونس [آهي مي‌کشد]:

راست مي‌گي... [بعد از کمي تأمل] بذار ببينم...

يونس دستش را داخل کيفش مي‌کند و يک ديوان حافظ جيبي به خط استاد کيخسرو خروش را از داخل کيف بيرون مي‌آورد. بعد چشمانش را مي‌بندد، تمرکز مي‌کند و مي‌گويد:

يونس:

اي حافظ شيرازي، با ما تو بگو رازي، با ما تو نکن بازي، ما را بنما راضي، در پرده دم‌سازي...

و لاي کتاب را باز مي‌کند. با ديدن فال، لبخندي مي‌زند و رو به مرد مي‌خواند:

يونس:

يوسف گم‌گشته باز آيد به کنعان، غم مخور

کلبه احزان شود روزي گلستان، غم مخور

[بعد از کمي مکث] شنيدي؟ من در تو حلول مي‌کنم.

مرد:

خيلي خوبه. اين خيلي خوبه. پس با من بيا...

مرد از جا بر مي‌خيزد. يونس هم به دنبال او از روي نيمکت بلند مي‌شود.

يونس:

به کجا؟

مرد:

بريم به خونه من. اونجا راحت‌تر مي‌توني در من حلول کني.

يونس:

باشه. همه‌جا در يد قدرت خداوند است. بريم.

و دو نفري به راه مي‌افتند و از پارک خارج مي‌شوند.

 

 

 

شب ـ داخلي ـ خانه مرد

مرد در خانه را با کليد باز مي‌کند و يونس و مرد وارد خانه مي‌شوند. خانه مرد تاريک است. روي ديوارها پر است از قاب عکس‌ها و نوشته‌هاي قديمي و روي ديوارها و قاب‌ها هم به نوبه خود پر است از تار عنکبوت. مرد و يونس وارد اتاقي مي‌شوند. ناگهان چند خفاش با سر و صداي زياد به پرواز درمي‌آيند و جيغ جيغ کنان از اتاق خارج مي‌شوند. يونس با دست‌هايش صورتش را مي‌پوشاند.

يونس:

چقدر اين خانه تاريک است.

مرد:

من به تاريکي عادت دارم. راستش رو بخواي نور اذيتم مي‌کنه.

يونس:

اما تاريکي خوب نيست. سعي کن هميشه به نور رو بياري.

مرد:

اگه کمکم کني مي‌تونم. مي‌تونم اين کار رو بکنم...

مرد به کاناپه خاک‌گرفته اشاره مي‌کند و مي‌گويد:

مرد:

بشين.

يونس:

ايستاده بهتره...

مرد:

هرطور تو بگي.

يونس:

خب... شروع کنيم؟

مرد:

شروع کن. من در اختيار توام.

يونس زير لب ذکري مي‌گويد و به بالا نگاه مي‌کند. سپس آرام چشمانش را مي‌بندد و تلاش مي‌کند در مرد حلول کند. نخست از جلو، بعد از پشت‌سر، سپس از بالا و در نهايت از پايين سعي مي‌کند در او حلول کند، اما موفق نمي‌شود. پس از دقايقي و بعد از تلاش بسيار، در حالي‌که به شدت عرق کرده و در حال لرزيدن است، از حال مي‌رود و روي زمين مي‌افتد. مرد سرش را بالا مي‌آورد و قهقهه‌اي مي‌زند و کنار يونس روي زمين مي‌نشيند.

مرد دستش را در موهاي يونس فرو مي‌برد و مي‌گويد:

مرد:

خيال کرده بودي مي‌توني در من حلول کني؟ ها ها ها ها. من رو دست‌کم گرفته بودي؟ بله. اي انسان! تو هميشه من رو دست‌کم گرفتي. اما من قسم خورده‌م که لحظه‌اي تو رو به حال خودت رها نکنم. حالا اين منم که در تو حلول مي‌کنم، اي انسان!

و ناگهان بلند مي‌شود و مي‌ايستد و در حالي‌که نور قرمز رنگي اتاق را احاطه کرده، دستانش را به سمت آسمان دراز مي‌کند و فرياد مي‌زند:

مرد/ شيطان:

آهاي! من از تو برترم. [شمرده شمرده] من... از تو... برترم.

سپس دستانش را مشت کرده و به شدت با تمام وجود در يونس حلول مي‌کند.

تصوير قرمز مي‌شود.

 

 

 

روز ـ خارجي ـ خيابان

يونس در حالي‌که چهره‌اش تغيير کرده و از چشمانش نور قرمزرنگي متصاعد مي‌شود مثل خوابگردها در خيابان راه مي‌رود و نگاهش به دوردستي غريب خيره است. به يک تقاطع مي‌رسد و بدون توجه به چراغ قرمز عابرين پياده، از عرض خيابان عبور مي‌کند. يکي از عابرين که منتظر سبز شدن چراغ عابرين پياده ايستاده است فرياد مي‌زند:

عابر پياده:

آقا، مگه نمي‌بينين چراغ قرمزه؟

يونس با چهره‌اي برافروخته برمي‌گردد و به او نگاه مي‌کند. گويي تازه به خودش آمده است. عابر پياده با ترس قدمي به عقب برمي‌دارد. يونس يکي از انگشتان دستش را به او نشان مي‌دهد و بي‌اعتنا به راه خود ادامه مي‌دهد. عرض خيابان را طي مي‌کند و کنار خيابان مي‌ايستد. يک تاکسي سبزرنگ براي او بوق مي‌زند.

يونس:

پشت شهرداري؟

راننده تاکسي:

بيا بالا...

يونس سوار تاکسي مي‌شود و تاکسي حرکت مي‌کند.

تصوير بنفش مي‌شود.

 

 

 

نيمه‌شب ـ داخلي ـ خانه يونس

درب خانه با کليد باز مي‌شود و يونس در حالي‌که موهايش را به رنگ قرمز شرابي درآورده و يک ديش و رسيور ماهواره، يک سگ زينتي، تعداد زيادي سي‌دي مستهجن، چهار شيشه مشروبات الکلي، يک گيتار الکتريک با آمپلي‌فاير، يک لول ترياک اعلا و هفت دست تي‌شرت مارک‌دار خارجي در دست دارد، وارد خانه مي‌شود. پدر و مادر يونس که با شنيدن صداي در از جا برخاسته‌اند با حيرت به او و وسايلي که در دست دارد نگاه مي‌کنند و با ديدن چهره برافروخته و چشمان قرمزرنگ او بر جا خشک‌شان مي‌زند. يونس سر برمي‌گرداند و به داخل کوچه نگاه مي‌کند.

يونس [رو به بيرون]:‌

چيزي نيست. بيا تو.

ناگهان يک دختر خياباني، با سر و وضعي زننده و خلاف شأن، در چارچوب در ظاهر مي‌شود. مادر يونس غش مي‌کند و بر زمين مي‌افتد.

تصوير سياه مي‌شود.

 

 

 

شب ـ خارجي ـ خيابان

يونس در حالي‌که دست دختر خياباني را گرفته است، در خيابان قدم مي‌زند. در حين قدم زدن به يک مسجد مي‌رسند. نمازگزاران در حال بيرون آمدن از مسجدند و فضايي نوراني صحنه را احاطه کرده است. دختر رو به يونس مي‌کند:

دختر:

تو نماز نمي‌خوني؟

يونس:

نماز؟ قبلاً مي‌خوندم.

دختر:

يعني الان نمي‌خوني؟

يونس:

نه.

دختر:

چرا؟

يونس:

نمي‌دونم. فکر مي‌کنم نماز خوندن يا نخوندن ما چه فرقي به حال خدا داره. تازه امروز به اين نتيجه رسيدم که خدا بشر رو به حال خودش رها کرده و کاري به کارش نداره...

در همين لحظه پيري معنوي، که ريشي سفيد بر صورت و ردايي کرم‌رنگ با راه‌راه سبز بر تن دارد، از خم يک کوچه ظاهر مي‌شود و روبروي يونس و دختر قرار مي‌گيرد. يونس چشم در چشم پير معنوي مي‌دوزد. ناگهان رعشه‌اي در بخشي از اندامش ظاهر مي‌شود.

يونس [با لکنت]:

تو... تو کي هستي؟

پير معنوي:

من؟ يک بنده ساده خدا.

يونس:

از من چي مي‌خواي؟

پير معنوي:

من هيچ. تو از من چيزي مي‌خواهي.

يونس:

من؟ من از تو چي مي‌خوام؟

پير معنوي:

عجله نکن. با من بيا...

يونس دست دختر را رها مي‌کند و بي‌اختيار به سمت پير معنوي مي‌رود. پير معنوي رو به دختر مي‌کند.

پير معنوي:

و تو اي دختر. به خانه‌ات بازگرد و از اين پس جز به اجازه پدر و مادرت از خانه خارج مشو.

دختر بي‌اراده مي‌گويد «چشم» و به يونس نگاه مي‌کند.

پير معنوي [رو به دختر]:

برو. او را به حال خود بگذار. برو.

دختر بي‌اراده برمي‌گردد و به سمت شهرستان حرکت مي‌کند.

پير دست يونس را مي‌گيرد و در معيت هم در خم کوچه گم مي‌شوند.

 

 

 

شب ـ داخلي ـ صحن امامزاده

پير معنوي و يونس در کنار سقاخانه امامزاده نشسته‌اند. در سقاخانه چند شمع روشن است و پارچه‌هايي رنگارنگ به پنجره مشبک سقاخانه گره خورده است.

پير معنوي:

يونس!

يونس:

بله؟

پير معنوي:

اين‌روزها اين تو نيستي که تويي. اين ديگري است که در توست. و من به اذن پروردگارم مي‌خواهم تو را از او بگيرم.

يونس مبهوت و درمانده به پير معنوي نگاه مي‌کند. پير معنوي آينه‌اي معنوي به دست يونس مي‌دهد.

پير معنوي:

به اين آينه بنگر. به درستي‌که آيا اين تويي؟

يونس در آينه نگاه مي‌کند و تصوير ديوي خفن و خوفناک را مي‌بيند که از چشمانش شعله‌هاي آتش زبانه مي‌کشد و دندان‌هاي نيش بلندش نيز از دهانش بيرون زده است. وحشت‌زده آينه را پرتاب مي‌کند. آينه روي زمين مي‌افتد، اما نمي‌شکند. پير معنوي دستش را دراز مي‌کند و آينه را از روي زمين برمي‌دارد.

پير معنوي:

آينه، حقيقت اکنون را به تو نشان داد. اما حقيقت ازلي اين نيست. دل به من بسپار تا حقيقت ازلي را به تو نشان دهم.

يونس:

هرچي شما بگيد.

پير معنوي چشمانش را مي‌بندد و از درون به نقطه‌اي در دوردست جان خيره مي‌شود. ناگهان نور قرمزي بر صحنه غالب مي‌شود. پير معنوي چشمانش را باز مي‌کند و مرد/ شيطان را مي‌بيند که با پوزخندي بر لب، روبروي او ايستاده است. يونس با حيرت به پير معنوي و مرد/ شيطان نگاه مي‌کند.

مرد:

هان؟ چي شده؟ باز که تو رو مي‌بينم، پيرمرد!

پير معنوي زير لب ذکري مي‌گويد و کتابي از داخل کيفش بيرون مي‌آورد. مرد/ شيطان با ديدن کتاب به رعشه مي‌افتد.

مرد/ شيطان:

نه. اين کتاب را از من دور کن.

پير معنوي:

کور خوانده‌اي، اي ملعون! اين‌بار رهايت نخواهم کرد.

پير معنوي با حرکتي سريع از جا برمي‌خيزد و پيش از آن‌که مرد/ شيطان بخواهد واکنشي نشان دهد، دستش را گرفته مي‌پيچاند و پس از زدن ضربه‌اي با زانو به آبگاه مرد،‌ با کتاب بر فرق سر او مي‌کوبد. بر اثر اين ضربه مرد/ شيطان به زمين مي‌افتد. براي لحظاتي ثابت مي‌ماند. اما ناگهان طيفي از نورهاي قرمز، بنفش و عنّابي از منافذش بيرون مي‌زند. لحظه‌اي بعد صدايي خشک از او برمي‌خيزد و ناگهان تار و پودش از هم مي‌گسلد. بعد مثل جيوه فرو مي‌ريزد و قطراتش به داخل زمين فرو مي‌رود و نابود مي‌شود.

بعد از فرو نشستن گرد و خاک، پير معنوي آرام کنار يونس مي‌نشيند.

پير معنوي [رو به جاي خالي مرد/ شيطان]:

تو از زميني. و به زمين باز مي‌گردي.

پير معنوي رو به يونس مي‌کند و دستان او را در دست خود مي‌گيرد. يونس بهت‌زده به او نگاه مي‌کند.

پير معنوي:‌

حال بايد به خود برگردي. به خود ازلي‌ات که در آينه‌اي ديگر خواهي ديد. آماده‌اي؟

يونس:

بله. آماده‌ام. من از اين خود به تنگ آمده‌ام و مي‌خواهم به خود حقيقي‌ام بازگردم...

پير معنوي از جا برمي‌خيزد و پس از لحظه‌اي، آرام و باطمأنينه، ذره ذره در يونس حلول مي‌کند.

تصوير سفيد مي‌شود.

 

 

 

شب ـ خارجي ـ پارک هنرمندان

باران لطيفي در حال باريدن است. يونس که روي نيمکت پارک نشسته و به خواب فرو رفته، ناگهان از خواب برمي‌خيزد و حيرت‌زده و مبهوت به اطرافش نگاه مي‌کند. اثري از مرد/ شيطان و پير معنوي نيست. چشمانش را مي‌مالد و به خوابي که ديده فکر مي‌کند. سپس قطره‌اشکي از کوشه چشمش سرازير مي‌شود. در همين حين دست به دعا برمي‌دارد.

يونس:

خدايا! تو را شاکرم. تو را شاکرم که مرا از خواب غفلت بيدار کردي. تو را شاکرم که عاقبتِ کار را پيش از آن‌که به فرجام ياريده شود به من نماياندي. و تو را شاکرم که به من فرصتي دوباره دادي...

و به هق هق گريه مي‌کند. سپس از روي نيمکت برمي‌خيزد، اشک‌هايش را پاک مي‌کند و در حالي‌که تصميم مي‌گيرد از اين پس به احدالناسي اجازه حلول ندهد، از پارک بيرون مي‌رود.

 

 

 

پايان

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:1 نويسنده امید مهدی‌نژاد |